خورشيد كمكم بالا ميآمد و قمارباز يكبار ديگر با دست خالي، از پاي ميز قمار كنار ميرفت. فردا قمار ديگري بود. و باز قمارباز ثانيهها، دقيقهها، ساعتها، روزها ... كه تنها داراييش بود را بر روي ميز قمار زندگي ميگذاشت و با سرنوشت قمار ميزد. چه كسي ميتوانست بگوييد كه او برنده است يا بازنده؟ راستي ملاك برد و باخت در اين قمار چه بود؟ شايد فقط خود او ميتوانست قضاوت كند...
تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آنهم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد، در واقع پاسخ صحیح است به مسئله اساسی فلسفه است.
آلبر کامو - افسانه سزیف
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت توسط قمارباز
|