تبليغاتX
قمارباز - به بهانه نگاهی به "پرومته سست زنجیر" ژید

پرومته

 

" اول: باید عقابی داشت.

دوم: از طرفی همه‌ی ما دارای عقابی هستیم."۱

آری ، هر یک از ما عقابی داریم بالقوه در پس حجاب(قفس) جهل و روزمرگی.

تا "در یکی از روزها "چرا؟" سر می‌زند و در خستگی حیرت آلود همه چیز آغاز می گردد."۲ دیگر تو یک آدم معمولی نیستی. هر چند که هیچ آدم معمولی وجود ندارد. عقاب تو به ثمره دستیابی به آتش آگاهی از زنجیر گسسته و تو را به زنجیر می‌کشد. "تو کسی نبودی و اکنون کسی هستی".۳ تو می‌پرسی و می‌پرسی و هیچ نمی‌فهمی و همچنان که پیش می‌روی مبهوت و مبهوت‌تر می شوی. دیگر راهی برای بازگشت نیست. عقاب تو مشغول شده است!

تو دیگر هبوط کرده ای !

"می‌توان آن را فروخت؟ خفه کرد؟...شاید هم بتوان آن را رام کرد؟"۴ و یا چون پرومته کبریت‌ساز آن را نوش جان کرد؟!

اگر کسی از من بپرسدمی‌گویم: نه!

من هم همچون کافکا و کامو معتقدم به محض این که چیزی شروع شود "دیگر خیلی دیرست. همیشه خیلی دیرست. بدبختانه!"۵. "دیگر چیزی سامان نخواهد یافت".۶

شاید من هم روزی چون ژید از عقابم خوراکی لذیذ پرداختم. ولی امروز تنها چاره را در این می‌بینم که پشت بر صخره نهم، پنجه بر زمین کشم و همچنان که بی شکیب زنجیر خود می‌گزم؛ بر عقاب خود بنگرم که روز به روز فربه و زیبا میشود.

تنها می‌توانم گلایه کنم. گلایه از او که عقاب را به من بخشید؟! آیا باید باور کنم آنچنان که ژید می گوید۷ او خود عقابی ندارد؟!...

 

پی نوشت: شاید از عقاب در "پرومته سست زنجیر" بتوان تعبیرات دیگری کرد از قبیل تعلقات و تعیینات و وجدان. اما توضیح اینکه کتاب تنها بهانه‌ای بود برای نوشتن این چند خط و نه اینکه نوشته توضیحی باشد بر آن!

 

۱. "پرومته سست زنجیر"- آنده ژید- غلامرضا سمیعی- انتشارات اساطیر ص ۶۵

۲. آلبر کامو- افسانه سیزیف

۳. "پرومته سست زنجیر"- ص۳۶

۴. "پرومته سست زنجیر"- ص۴۹

۵. آلبر کامو- سقوط

۶. فرانتس کافکا- پزشک دهکده

۷. "پرومته سست زنجیر"- ص۸۸- پرومته...گفت: آقا ببخشید از اینکه یک تقاضای غیر محتاطانه میکنم. خواهش میکنم آن را به من نشان دهید؛ از شما تمنا میکنم! خیلی میل دارم آن را ببینم. زئوس گفت: چه را ؟ - عقابتان را. – من عقاب ندارم. – عقاب ندارد!؟ او دارای عقابی نیست؟ - به هیچ وجه مگر در لابه لای انگشتانم. عقابها را میگویید.(و زئوس میخندید)، عقابها! من هستم که آن را به دیگران میدهم. پرومته سخت دچار حیرت شده بود. پیشخدمت از بانکدار پرسید از آنچه درباره‌ات میگویند خبر داری؟ ـ چه میگویند؟-میگویند شما خدای مهربان هستید. –بانکدار گفت من خود خواسته ام چنین بگویند.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت توسط قمارباز |