تنها از این جهت به یاد می آورم
که خود را فراموش کنم
هر گاه یادبودها فراموش می شود، خود را یکه در چهارچوبهای می بینم که مرا سخت در خود گرفته. در این حالت همچون کسی که از خوابی به کابوسی پرتاب شده، گنگ و گیج به دیوارهای پیرامون خود مینگرم و خود را چون جسمی که تا به حال از وجودش بی خبرم بودم در به هم پیوستگی با این دیوارها و زمین و سقف و... می بینم. تنها در این هوشیاری کابوس وار بی زمان و مکان می توانم از مفهوم مکان و زمان آگاهی پیدا کنم و وجود خویش در این زمان حال پیوستهای که نمی دانم با این پیکر تکیه داده به دیوار چه خواهد کرد.