تبليغاتX
قمارباز - مرا كسي نساخت ، شريعتي

مرا كسي نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان كه "كسي مي خواست " ، كه من كس نداشتم ، كسم خدا بود . كس بي كسان . او بود كه مرا ساخت ، آ نچنان كه خودش مي خواست ، نه از من پرسيد و نه از "من ديگر"م . من يك گِل ِ بي صاحب بودم . مرا از روح خود در آن دميد و ، و بر روي خاك و در زير آفتاب ، تنها رهايم كرد . " مرا به خود واگذاشت" . عاق آسمان !

كسي هم مرا دوست نداشت ؛ به فكرم نبود . وقتي داشتند مرا مي آفريدند ، مي سرشتند ، كسي آن گوشه خدا خدا نمي كرد. وقتي داشتم روح مي پذيرفتم ، شكل مي گرفتم ، قد مي كشيدم ، چشمهايم رنگ مي خورد ، چهره ام طرح ميشد ، بيني ام نجابت مي گرفت ، فرشته ظريف وشوخ و مهربان و چابك پنجه اي ، با نوك انگشتان كوچك سحر آفرينش ، آن را صاف و صوف نميكرد ، بر انگاره "كاشكي" كه تكدرختي خشك بر پرده خيالش تصور كرده است . آن را تيز  و عصيانگر و مهاجم نمي پرداخت ؛ وقتي مي خواستند قامتم را بربكشند خويشاوند شاعر خيال پرور و بلند پروازي نداشتم تا خيال و آرزوي خويش را نثار بالاي من كند ؛ وقتي مي خواستند كار دل را در سينه ام آغاز كنند ، آشناي دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و ، از خزانهُ دل هاي خوب ، بهترين را برگزيند ؛ وقتي روح را خواستند در كالبدم بدمند ، هيچ كس ، پريشان و ملتهب دست به كار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قديسان ، شاعران ، عارفان و الهه هاي زيباييهاي روح و خدايان هنر و احساس و ايمان ، نازتين و نازترين را انتخاب كند ، وقتي ... وقتي ... وقتي ... وقتي ... وقتي ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت توسط قمارباز |