خورشيد كمكم بالا ميآمد و قمارباز يكبار ديگر با دست خالي، از پاي ميز قمار كنار ميرفت. فردا قمار ديگري بود. و باز قمارباز ثانيهها، دقيقهها، ساعتها، روزها ... كه تنها داراييش بود را بر روي ميز قمار زندگي ميگذاشت و با سرنوشت قمار ميزد. چه كسي ميتوانست بگوييد كه او برنده است يا بازنده؟ راستي ملاك برد و باخت در اين قمار چه بود؟ شايد فقط خود او ميتوانست قضاوت كند...
«زندگی مانند آونگی میان رنج و کسالت در حرکت است. پس از آن که انسان تمام رنجها و شکنجه های خود را در توهم دوزخ خلاصه کرد، برای بهشت چیزی جز کسالت باقی نمی ماند.»
شپنهاور
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت توسط قمارباز
|