تبليغاتX
قمارباز

روزگاری مردی بود؛ از زمان کودکی این داستان زیبا را فرا گرفته بود که چگونه خداوند ابراهیم را آزمود، و چگونه ابراهیم در مقابل آن آزمایش ایستاد، مقاومت کرد و ایمان خود را نگه داشت و بر خلاف هر نوع انتظاری، برای بار دوم دارای پسری شد. وقتی این کودک بزرگتر شد، همان داستان را با حیرت و شگفتی بیشتر خواند زیرا زندگی آنچه در سادگی بی آلایش و پاک کودکی بهم پیوسته بود را از هم گسسته بود. هر چه رو به سن می نهاد، افکار او به سوی آن داستان بیشتر منعطف می شد، و شور و اشتیاق او قوی و قویتر می گشت و با این حال، کمتر و کمتر داستان را درک می‌کرد.

این مرد یک مفسر و شارح دانشمند و فاضل نبود، آنجه او در آرزوی آن بود واشتیاق آن را داشت همراهی کردن آنه در سفر سه روزه ایشان بود.

I

و اینگونه بود که پس از سپری شدن اینها، خداوند ابراهیم را آزمود و به او چنین گفت... اینک فرزند خویش را بر گیر، تنها پسر خودت اسحاق را، که تو به او عشق می ورزی، و به سوی کوه مرایه روانه شو، و او را در آنجا قربانی کن در یکی از کوه هایی که به تو گفته خواهد شد، او را قربانی کن.

صبح زود بود. ابراهیم در وقت مناسبی از خواب برخاست، پالان الاغ را گذاشت و در حالی که اسحاق را با خود می‌برد چادر ترک کرد. اما سارا پائین رفتن آنها را از تپه تماشا می کرد و آنقدر به آنه نگریست تا اینکه دیگر هیچ چیز دیده نشد. آن دو، سه روز را در سکوت سواره رفتند، صبح روز چهارم، ابراهیم هنوز کلامی نگفته بود اما نگاهش را دقیقتر کرد و از دور کوهی در مرایه را دید. چهارپایان را رها کرد و همراه با اسحاق تنها از کوه بالا رفتند. اما ابراهیم با خود گفت: من این مطلب را از اسحاق پنهان نخواهم کرد که این راه به کجا ختم میشود. ساکت ایستاد، دست خود را به نشانه محبت و مهربانی روی سر اسحاق نهاد و اسحاق نیز در مقابل خود را خم کرد تا پذیرای این محبت باشد. سیمای ابراهیم پدرانه بود. نگاهش آرام و گفتارش دلگرم کننده. اما اسحاق نمی توانست او را درک کند، روح او نمی توانست آن همه متعالی گردد، خود را به زانوی ابراهیم چسباند، به پاهای او افتاد، به خاطر زندگی و جوانیش التماس کرد، و به خاطر نوید مطلوبش، شادی و بهجت در خانه ابراهیم را به یاد آورد و او را به یاد تالم، حزن و تنهایی انداخت. سپس ابراهیم پسر را بلند کرد و در حالی که دست او را گرفته بود با او قدم زد سخنانش مملو از تسلی و ترغیب بود. اما اسحاق نمی توانست حرفهای او را درک کند. ابراهیم از کوه در مرایه بالا میرفت، اما اسحاق ذره ای از حرف های او را درک نمی کرد. پس از آن برای لحظه ای روی از اسحاق بر گردانید، اما وقتی اسحاق نگاهش را به او دوخت او عوض شده بود، نگاهش وحشی و سیمایش مملو از وحشت بود. سینه اسحاق را گرفت او را به زمین افکند و گفت: " پسرک احمق، فکر میکنی من پدر تو هستم؟ من یک بت پرست هستم. فکر می‌کنی این فرمان خداست؟ نه، این فقط میل من است." سپس اسحاق لرزید و در اظطراب و اندوه خود گریست و گفت:  "ای خداوند آسمانها، به من رحم کن ای خدای ابراهیم، به من رحم کن، اگر برای من پدری در زمین نیست، تو خود پدر من باش!" اما ابراهیم زیر لب با خود گفت: "ای خداوند آسمانها، من از تو سپاسگزارم. رویهم رفته، بهتر است مرا یک هیولا بداند، تا اینکه ایمان خود را نسبت به تو از دست بدهد."

***

وقتی قرار باشد کودکی از پستان و شیر مادر بگیرند، مادر پستان خود را سیاه می کند، چرا که مایه خجلت و شرمساری است وقتی که قرار است کودک از آن برخودار نباشد پستان مادر بی عیب باشد. از رو کودک گمان دارد که پستان تغییر کرده است اما مادر همان مادر است، نگاه او همچمون گذشته عاشقانه و پر محبت است. خوشبخت آن کسی که نیازمند به وسیله‌ای سهمناک برای گرفتن کودک از شیر مادر نباشد!‍

II

صبح زود بود. ابراهیم در وقت مناسبی از خواب برخاست، سارا، عروس زمان پیریش را در آغوش گرفت، و سارا اسحاق را که خفت و ننگ را از او بر گرفته بود و مایه غرور و مباهات و امید برای همه نسلها بود بوسید. آنگاه آن دو سواره در سکوت پیش رفتند، چشمان ابراهیم به زمین دوخته شده پود، تا روز چهارم که نگاهش را به بالا افکند و از دور، کوهی را در مرایه دید، اما بار دیگر نگاهش را به زمین افکند. آرام و بی سر و صدا هیزم جمع کرد، دست و پای اسحاق را بست ، و آرام چاقو را در آورد. در این هنگام چشمش به گوسفندی که خداوند معین کرده بود افتاد. گوسفند را ذبح و قربانی کرد و به خانه بازگشتند... آز آن روز به بعد، ابراهیم فرسوده شد، او نمی توانست فراموش کند که خداوند چنین چیزی را از او خواسته بود. زندگی اسحاق همچون گذشته پیش می رفت و رونق می یافت، اما چشمان ابراهیم تیره گشتند، دیگر روی خوشی را ندید.

***

وقتی کودک بزرگ شود قرار باشد از شیر مادر گرفته شود، مادر با عفت و پاکدامنی، پستان خود را می پوشاند، بدین ترتیب کودک دیگرمادری نخواهد داشت. خوشبخت کودکی که مادر خود را به گونه ای دیگر از کف ندهد!‍

III

صبح زود بود، ابراهیم در وقت مناسبی از خواب برخاست، سارا مادر جوان را بوسید، و سارا اسحاق ، مایه خوشی و سرور همیشگی و جاویدانش را بوسید. ابراهیم غرق اندیشه، سواره پیش رفت. او به هاجر می اندیشید و به فرزندی که به بیابان کشانده بود. از کوهی درمرایه بالا رفت و چاقو را بیرون کشید. غروب آرام بود. هنگامی که ابراهیم تنها سواره پیش می رفت، تا کوهی در مرایه پیش رفت. خود را با تضرع به زمین افکند، التماس کنان از خدا خواست تا گناه او را به خاطر خواسته اش برای قربانی کردن اسحاق ببخشاید، به خاطر اینکه وظیفه اش را به عنوان پدر نسبت به فرزندش به دست فراموشی سپرده است. بیشتر وبیشتر  در راه تنهای خود، سواره راند اما به هیچ گونه آرامشی دست نیافت. او نمی توانست درک کند که آیا خواسته اش در مورد قربانی کردن بهترین چیزی که از ان او بود، برای خدا گناه است؟ بهترین وبا ارزش ترین چیزی که از آن او بود و بارها و بارها با رضایت از زندگی خویش گذشته بود و اگر این گناه بود، اگر چنانچه اسحاق را این گونه دوست نمی‌داشت و به عشق نمی‌ورزید، پس می توانست دریابد که آیا می تواند برای این گناه عفو و بخششی باشد یا خیر، زیرا چه گناهی بیش از این سهمناک‌تر و دردناک‌تربود؟

***

وقتی قرار است کودک از شیر مادر گرفته شود، مادر نیز احساس غم و حزن می کند، از اینکه او و کودک هر دو بزرگتر شده وجدایی آنها از هم بیشتر می شود از اینکه کودکی که اولین بار زیر قلب او غنوده بود و بعد نیز در آغوش او آرام می گرفت دیگر نباید به او این چنین نزدیک باشد. از این رو، هر دو از این غم ناچیز رنج می بردند. خوشبخت آن کس که کودک را آن چنان نزدیک به خود نگاه داشت که نیازی به تالم حزن بیشتر نداشت !

IV

صبح زود بود. همه چیز در خانه ابراهیم برای سفر مهیا شده بود. ابراهیم از سارا رخصت خروج گرفت و ندیمه وفادار الیزار در پی ابراهیم رفت تا آنجا که ابراهیم باید باز می گشت. ابراهیم و اسحاق با هم سواره پیش رفتند تا هنگامی که که به کوهی در مرایه رسیدند. تا آن لحظه ابراهیم همه چیز را برای قربانی کردن آماده ساخت، آرام و بی هیچ گونه غوغا، اما هم اینکه نگاهش را برگرداند، اسحاق نشان اظطراب را در دست چپ ابراهیم دید - و اینکه لرزشی جسم را فرا گرفت -  اما ابراهیم چاقو رابیرون کشید. آنگاه هر دو به خانه بازگشتند. سارا دوان دوان به دیدار آنها آمد، اما اسحاق ایمان خویش را از کف داده بود. حتی یک کلمه هم از این بابت در کل جهان گفته نشده است و اسحاق آنچه دیده بود را برای هیچ کس بازگو نکرد، و ابراهیم ظن نبرد که کسی آن منظره را دیده باشد.

***

وقتی قرار است کودکی از شیر مادر گرفته شود، مادر ابرام واستقامت بیشتری دارد تا اینکه کودک تلف نشود. خوشبخت آنکه ابرام و استقامت بیشتری داشته باشد !

 

به این صور و اشکال مشابه بود که این مردی که ما از آن سخن می گوییم پیرامون این حواث می اندیشید. هر زمان که او سفری به کوهی در مرایه می کرد به خانه بازگشت. خستگی او را فرا می گرفت. انگشت خود را در هو می انداخت و می گفت: " ولی هیچ کس به بزرگی ابراهیم نیست، چه کسی می تواند او را درک کند؟"

ترس و لرز - سورن کی یر کگارد - محسن فاطمی - گروه مطالعات دینی هنر

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت توسط قمارباز |

 

تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آنهم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد، در واقع پاسخ صحیح است به مسئله اساسی فلسفه است.

آلبر کامو - افسانه سزیف

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت توسط قمارباز |

شخص جز تصویر خودش هیچ چیز دیگری نیست. فیلسوفان می‌توانند به ما بگویند که آنچه جهان درباره ما می‌اندیشد مهم نیست، که هیچ جیز، جز آنچه واقعا هستیم اهمیت ندارد. اما فیلسوفان چیزی نمی‌فهمند. تا وقتی ما با دیگران زندگی می کنیم ، ما تنها چیزی هستیم که اشخاص دیگر ما را چنان می بینند. فکر کردن به اینکه دیگران ما را چگونه می بینند و تلاش برای اینکه تصویر ما حتی الامکان جذاب باشد، نوعی تلبیس و فریب کاری است. اما آیا میان خویشتن خویش و خویشتن دیگری میانجی مستقیم دیگری غیر از چشمها وجود دارد؟ آیا عشق بدون آنکه با دلواپسی تصویرمان را در ذهن معشوق دنبال کنیم، امکان دارد؟ وقتی دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوب مان چگونه دیده می شویم، معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم...

جاودانگی - میلان کوندرا - حشمت الله کامرانی - نشر علمی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت توسط قمارباز

وقتی بی‌وقت

وقت بی نهایت قدم در اتاق 12 متری

وقت ورق زدن برگ های سفید

وقت نوشتن و خط زدن

وقت نگاه به بسته خالی قرص

وقت زل زدن به فندک آبی

وقت دروغ

وقت امید‌های واهی

وقت فشار دندان‌ها از خشم

وقت بستن پلک از غرور

وقت مچاله شدن از عجز

وقتی بی وقت

وقتی دیر وقت

بایست، بشین، بخواب، بخواب، بکپ، بکپ، بکپ...!

دراین وقت بی وقت

در این وقت دیر وقت

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت توسط قمارباز

...

- چیزی ندارم که از دست بدم.

- نه، درست نیست.

- اوم ، همیشه یه چیزی برای از دست دادن هست!

- و یه چیزی برای بدست اُوردن!

...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت توسط قمارباز

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت توسط قمارباز |