قرآن، ولادمیر، تب
اتاق زیر قدم های شتاب زده ام در تکرار
شب، شب، سکوت
... تاریکی
تاریکی!
تاریکی...
هر قدم امیدی تازه
هر قدم ترسی سمج
بیداری؟
خوابی؟
پلک کشیده ای بر آن عمق نامعلوم؟
آسوده !
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.
بسیارند از تو زلالتر ، زلالتر.
بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.
اما بانو تویی.
از خیابان که میگذری
نگاه کسی را به دنبال نمیکشانی.
کسی تاج بلورینت را نمیبیند،
کسی بر فرش ِسرخ ِ زرین ِ زیر پایت
نگاهی نمی افکند.
زمانی که پدیدار شوی
تمام رودخانه ها به نغمه در می آیند
در تن من،
زنگها آسمان را می لرزانند،
و رودی جهان را پر میکند.
اما تو و من،
تنها تو و من،عشق من،
به آن گوش میسپریم.
پابلو نرودا
باد کبریت را خاموش میکند. سیگار چهارم. صدای اذان در فضای کوچه میپیچد. قدم میزنم. ساختمان نیمه ساز. نگاه به آسفالت و گاه به پنجره های چوبی . نگاه میکنی. از پشت ِ سخت سیمانی. چشمانت بی حرف. سکوت که زمانی بهترین حرفم بود. بهترین گفتگوی ما. دستانم میلرزد. هوا سرد است؟
***
ـ ... فامیلتون ِ.
- بله اسمم سعید ِ.
لبخند میزند. - به دروبین نگاه کن.
دوربین بد ترکیب.
- خوبه. صدای زنگ رو شندید بریند تو اتاق معاینه.
- بریند تو. زود نوبتتون شد.
باز لبخند و دور میشود.
***
- نگفتید کجا میرید.
- چهلچراغ.
- شاهچراغ.
هر دو میخندیم. ـ آره شاهچراغ.
چهاچوبه مشکی پوش شده. صفحه حلبی به جای حجر الاسود. کعبه در شاهچراغ. پیره زن اشکهایش را پاک میکند و لب هایش به طرز مبهمی تکان میخورد.
***
خیره میشوی. پرگلایه. - چیزی نگفت نیما!
سر میخورد دانه های درشت اشک از چشمانت. نگاه میکنی. انگار حرکت اشک بر گونههایت را حس نمیکنی. دست دراز میکنم که اشکهایت را پاک کنم. پس میزنی. ـ یه من دست نزن.
سرم را پایین میاندازم. سقوط نگاه ام روی چمدانت و پوتین خاکی ام.
***
در را باز می کنم. بی اینکه سر بلند کند. ـ بنشینید. آقای ...؟
ـ بله
- سابقه آسم و تنگی نفس...؟
ـ نه
- اهل دود هستید؟
- گاهی سیگار.
ـ عمل جراحی داشتید؟
- بهمن سال قبل...
- تو دو ماهه گذشته با دختر یا پسری رابطه جنسی داشتبد؟
- نه
- آخرین بار؟ زیر چشمی ور اندازم میکند.
- نمیدونم. خیلی میگذره. 6-7 ماه.
***
به طرف حوض میروم. کفشهایم را در میآورم. ـ وضو میگیرم قربت اله الله، الله اکبر.
الله اکبر. یک سالی میشود که این را فقط زمان غسل گفته ام. آب سرد است. کفش هایم را ميدهم. متصدی شماره را پرتاب میکند جلوم. بر روی فرش قدم میگذارم. کف پاهایم میسوزد.
***
از اتوبوس پیاده می شوم. پشت شیشه. نگاه میکنیم و هر دو حالت لبخند میگیریم. به چشمانت خیره میشوم. عمیقتر از آن است که غواصی کنم. غرق میشوم. - تو تاریکی اون ته مه ها چه خبره دختر...
اتوبوس روشن میشود. نگاهمان تغییر میکند. اشاره میکنی. عجول. ـ چت شده؟!
بر لبانت، محو و گنگ می خوانم. ـ بگو... ب گ و... بگو د ..ت...
دستم روی لبم و معلق در هوا به سوی تو.
ـ دوستت دارم.
ولی اتوبوس رفته.
***
قامت میبندم. ـ دو رکعت نماز...
نمیدانم چه بگویم. نماز چی؟! تو خود میدانی. لازم نیست.
دستم به ضریح میگذارم. پس میکشم و دور میشوم.
***
ـ دستت رو بده به من.
- زرنگی! این بار من از سمت ماشینا میرم..
سمت ماشینها می ایستی. دستم را میگیری. محکم. راه می افتی.
***
ـ آستینتون را بالا بزنید. فشار و سردی لاستیک فشارسنج دور بازویم. صدای شلیک خنده. سر بلند میکنم. در گوش هم پچ پچ می کنند. بی توجه به اطراف. پسر بر روی تخت دراز کشیده. دختر دوباره میخندد.
ـ فشارتون پاینه. نمیتونید خون بدید.
ـ من همیشه فشارم رو چهارده ِ.
- الان رو نه ِ.
ـ صبحونه نخوردم.
ـ الان ساعت سه ِ. ماه آینده بیاید. شبش خوب بخوابید.
- الان میرم یه چیز می خورم میام.
- سیستم قبول نمی کنه. ماه آینده بیاید.
- من ماه بعد اینجا نیست.
ـ همونجایی که هستید خون بدید.
به هم نگاه میکنیم. ـ ممنون.
کارت شناسایی را بر می دارم و راه می افتم. پرستار نگاهم میکند بی لبخند.
***
با هم غذا میخوریم. تو هیچی نمیخوری. - چه جوری زنده ای دختر! ـ نون و پنیر. خوشمزه ترین غذای دنیا !
***
مرمر و آینه . آینه های بی خاصیت. بازی نور در آینه ها. زرد، سبز، آبی. چند نفر نگاهم میکنند. خلاف جهت همه نشسته ام. خلاف قبله!
ـ گفت بیام اینجا. هر حرفی دارم اینجا بزنم. تو بهش میگی! ولی اون همه چی رو میدونه. اگه باشه همه چی رو می دونه. لازم به گفتن نیست.
پاهایم زق زق می زند. نشستن هوشیارشان کرده. تکرار میشود در سرم. ـ نامرد ... نامرد....
***
یاد حرف محسن می افتم. ـ وقتی میری سر کار عین دزدا میشی. میزنم زیر خنده.
ـ به چی میخندی؟
- به قیافه خودم. به موهام دست بزنی درجا خشک میشی!
و به نگرانی که دوستی شد و دوستی که عشق شد فکر میکنم. ساده است نوازش سگی ولگرد... من آسان، تو سخت. و ترس اینکه نفهم تو را. روزهای خوشبختی در بدترین شرایط روحی ما و بیشتر تو!
نگات میکنم. پر شور آهنگ رو با حرکات دست و صورت لبخونی میکنی. سعی می کنم مثلا جلو ورجه ورجت رو بگیرم. تو ادامه میدی، من میخندم.... خودت رو لوس میکنی!... دلبری میکنی!
***
حالا هوا تاریک است. باید بروم. ولی کجا؟! به گنبد نگاه میکنم تا شاید لحظه ای تصویرت محو شود. هجوم می آورد. قوی تر. واضح تر.
***
دستانم میلرزد. چرا؟ نمی دانم.
ـ چرا اینقدر عرق کردی؟
- فکر کنم فشارم بالاست. به قول بچه محلتون من آدم بد عرقی ام!
- تو می ترسی تنها بشی؟
فقط لبخند می زنم. و تو میگویی و میگویی و میگویی از تمام ضعف های بی شمارم!
***
و باز تصاویر تصاویر تصاویر...
بی صدا
خاطرات بی صدا
من دزدم..من دزدم...حق با توست...
راه میروم... راه میروم... راه میروم....