تبليغاتX
قمارباز
رشته ی نخِ در هم پیچیده در دستم. پرگره، پرچین و تاب. آغاز و پایانش نامشخص و گم.

گشودم. گره پشت گره.

کشیدم، بلند شد و بلندتر. بلندتر از دست های گشوده من.

به آن خیره شدم، سردرگم.

خون به مغزم دوید. رشته نخ تار شد. مچاله اش کردم. کشیدمش....

پاره شد! انداختمش و خیره به سقف آرام چشمانم را بستم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط قمارباز |