تبليغاتX
قمارباز
...این لحظات هیچ احساسی ندارم.

دقیقا هیچ احساسی.

الان من ۷۰ کیاو پوست و گوشت و استخوانم که طاق باز در تاریکی چشم میگردانم بی آنکه ببینم...

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت توسط قمارباز |

در تاریکی محض برهوت زمین میدرخشید. گویی به من خیره شده بود و به سویم می آمد. هر دو خیره.

مدتها بود که انتظارش را میکشیدم. گویی یکی از ستاره‌ها بود که در تلاقی آسمان و زمین شب کویر افتاده بود. نشانه ای بود از ولی نعمت خود برای من! تنها من!

به من نزدیک میشد. به او نزدیک میشدم.

عرق سرد بر پیشانیم و اشک  و بهت در چشمانم. یک احساس تجربه نشده. یک حس بکر!

حال بهتر می‌دیدمش!

و حالا واضح تر!

به یقین سراب نبود!

نزدیکتر! نزدیکتر!

...

از درخشش کاسته شد! نورش به زردی گرایید!

اکنون در برابرم! تیرک چراغ برق!!!

به جاده آسفالت رسیده بودیم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت توسط قمارباز |