دقیقا هیچ احساسی.
الان من ۷۰ کیاو پوست و گوشت و استخوانم که طاق باز در تاریکی چشم میگردانم بی آنکه ببینم...
در تاریکی محض برهوت زمین میدرخشید. گویی به من خیره شده بود و به سویم می آمد. هر دو خیره.
مدتها بود که انتظارش را میکشیدم. گویی یکی از ستارهها بود که در تلاقی آسمان و زمین شب کویر افتاده بود. نشانه ای بود از ولی نعمت خود برای من! تنها من!
به من نزدیک میشد. به او نزدیک میشدم.
عرق سرد بر پیشانیم و اشک و بهت در چشمانم. یک احساس تجربه نشده. یک حس بکر!
حال بهتر میدیدمش!
و حالا واضح تر!
به یقین سراب نبود!
نزدیکتر! نزدیکتر!
...
از درخشش کاسته شد! نورش به زردی گرایید!
اکنون در برابرم! تیرک چراغ برق!!!
به جاده آسفالت رسیده بودیم!!!