ـ هیچگاه نتوانستم در خود نمایی های خرده کتاب خوانها و خرده روشنفکرها جمله ای از کسی یا ایدولوژی ای از ایسمی را نشخوار کنم تا خود را همتراز یا یک سر وگردن بالاتر از بقیه نشان دهم. شاید گاهی سعی کرده ام. اعتراف میکنم. بله گاهی سعی کرده ام که چنین کنم. ولی هر بار کلمات چنان به سرعت از نظم ترتیب خود میگریزند که در پایان هیچ چیز از جمله آن به اصطلاح بزرگ باقی نمی ماند جز یک کل. یک مفهوم. آنهم خرده شده و ساییده شدهی درک من. برای ذهن فوق العاده کلی بین من هجاها حقیرتر از آنند که ماندگار شوند. احساس میکنم که در پایان هر کتاب، در پایان هر روز و هر سال و هرتجربه... چیزی به من افزوده میشود. چیزی که من برای بیان آن تنها یک کلمه به ذهنم میرسد. شعور. یک نوع شعور رنج آور. رنج آور و لذت بخش.
ـ من زیاد فکر میکنم. گاهی آنقدر در تخیلات و تملات خود غرق میشوم که به محض این که از آنها بیرون میآیم نمی دانم که حتی به چه موضوعی فکر میکردم.
ـ من به سختی به خواب میروم و به سختی از خواب بیدارمی شوم. خیلی دیر میترسم، خیلی دیر هیجان زده میشوم. اصولا به نوعی کندی حواس و احساسات دچارم.
ـ سعی میکنم کمتر قضاوت کنم و به اینکه قضاوت بشوم کمتر اهمیت می دهم.
ـ هر چند در کار ها همیشه به افرط و تفریط دچارم، همیشه دوست داشتم که تعادل دنیا!!! را برقرار کنم !!!
ـ الان که یک لحظه به خطوط بالا نگاه می کنم میبینم وقتی شروع به نوشتن کردم قرار نبود چنین بنویسم. ولی خوب وقتی از بی خوابی شروع به نوشتن میکنی دیگر کنترل نوشتهها بی معناست. نوشته ها روی کاغذ مسیر خود را میروند و تو باید فقط آنها دنبال کنی...
ـ شش ساعت پیچ و تاب خوردن در تختخواب با چشمان نیمه باز،
و ناگهان حس کردن هجوم نور خوزشید به حجم اتاق و شنیدن سر و صدای مضطرب گنجشک ها در آغاز روزی دیگر.
این یعنی بی خوابی!