تبليغاتX
قمارباز
در کرانه های مبهم آسمان

در افق نادیدنی کویر

در تاریکی و ظلمت چشمان فرو بسته،

تو را می بینم!

تویی جایگزین نیستی!

تویی خدای نادیدنی و نافهمیدنی!

تو آن هیچ بزرگی!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت توسط قمارباز |

چه خانه سرد واحمق و بی روحی است طبیعت

که خدا از آن رفته باشد.

چه شب دراز و تاریک زمستانی است تاریخ

که علی در آن مرده باشد.

و چه قبرستان عزادار و غم‌زده‌ای است زمین

که در آن معبد نباشد.

 

چراغ ها را باید روشن کرد.

من از تو برای طلوع بیتاب‌ترم.

بگذار این مذهب جادو در روشنایی بمیرد،

تا "مذهب وحی" را ببینیم.

چهره علی در روشنایی، زیبا و خدایی است.

به تو و من ـ بی مذهب و مذهبی ـ هر دو،

علی را در تاریکی نشانده‌اند.

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت توسط قمارباز |

خدا آن نبود که به من آموخته بودند.

آن تنها تصویری بود هزار نقاب که هر نقاب را کسی به چهره صورتک خیالی کشیده بود.

خدا آن نبود. ولی بود. ولی هست.

 

اکنون من آن نیستم که هست او را بفهمد.

نه یقینی، نه پرستشی و نه حتی جستجویی.

آنقدر یقین دور می‌نماید که حتی جستجو احمقانه به نظر میرسد.

اکنون تنها منم و حیرت و شک!

نه مومن ! نه کافر!

خدای من خانگی تر ازآن است که بتوان او را پرستد. بتوان مومن شد!

و یا کافر. مگر نه این که کفر خود نوعی ایمان است.

من و یک آزادی بزرگ!؟ آزادی؟

لاقیدی، رها شدگی، دست و پا زدن در خلاء، تعلیق!

 

ای خدایی که میدانم هستی!

خودت را از من نگیر!

خودت را به من ببخش!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت توسط قمارباز |

پرومته

 

" اول: باید عقابی داشت.

دوم: از طرفی همه‌ی ما دارای عقابی هستیم."۱

آری ، هر یک از ما عقابی داریم بالقوه در پس حجاب(قفس) جهل و روزمرگی.

تا "در یکی از روزها "چرا؟" سر می‌زند و در خستگی حیرت آلود همه چیز آغاز می گردد."۲ دیگر تو یک آدم معمولی نیستی. هر چند که هیچ آدم معمولی وجود ندارد. عقاب تو به ثمره دستیابی به آتش آگاهی از زنجیر گسسته و تو را به زنجیر می‌کشد. "تو کسی نبودی و اکنون کسی هستی".۳ تو می‌پرسی و می‌پرسی و هیچ نمی‌فهمی و همچنان که پیش می‌روی مبهوت و مبهوت‌تر می شوی. دیگر راهی برای بازگشت نیست. عقاب تو مشغول شده است!

تو دیگر هبوط کرده ای !

"می‌توان آن را فروخت؟ خفه کرد؟...شاید هم بتوان آن را رام کرد؟"۴ و یا چون پرومته کبریت‌ساز آن را نوش جان کرد؟!

اگر کسی از من بپرسدمی‌گویم: نه!

من هم همچون کافکا و کامو معتقدم به محض این که چیزی شروع شود "دیگر خیلی دیرست. همیشه خیلی دیرست. بدبختانه!"۵. "دیگر چیزی سامان نخواهد یافت".۶

شاید من هم روزی چون ژید از عقابم خوراکی لذیذ پرداختم. ولی امروز تنها چاره را در این می‌بینم که پشت بر صخره نهم، پنجه بر زمین کشم و همچنان که بی شکیب زنجیر خود می‌گزم؛ بر عقاب خود بنگرم که روز به روز فربه و زیبا میشود.

تنها می‌توانم گلایه کنم. گلایه از او که عقاب را به من بخشید؟! آیا باید باور کنم آنچنان که ژید می گوید۷ او خود عقابی ندارد؟!...

 

پی نوشت: شاید از عقاب در "پرومته سست زنجیر" بتوان تعبیرات دیگری کرد از قبیل تعلقات و تعیینات و وجدان. اما توضیح اینکه کتاب تنها بهانه‌ای بود برای نوشتن این چند خط و نه اینکه نوشته توضیحی باشد بر آن!

 

۱. "پرومته سست زنجیر"- آنده ژید- غلامرضا سمیعی- انتشارات اساطیر ص ۶۵

۲. آلبر کامو- افسانه سیزیف

۳. "پرومته سست زنجیر"- ص۳۶

۴. "پرومته سست زنجیر"- ص۴۹

۵. آلبر کامو- سقوط

۶. فرانتس کافکا- پزشک دهکده

۷. "پرومته سست زنجیر"- ص۸۸- پرومته...گفت: آقا ببخشید از اینکه یک تقاضای غیر محتاطانه میکنم. خواهش میکنم آن را به من نشان دهید؛ از شما تمنا میکنم! خیلی میل دارم آن را ببینم. زئوس گفت: چه را ؟ - عقابتان را. – من عقاب ندارم. – عقاب ندارد!؟ او دارای عقابی نیست؟ - به هیچ وجه مگر در لابه لای انگشتانم. عقابها را میگویید.(و زئوس میخندید)، عقابها! من هستم که آن را به دیگران میدهم. پرومته سخت دچار حیرت شده بود. پیشخدمت از بانکدار پرسید از آنچه درباره‌ات میگویند خبر داری؟ ـ چه میگویند؟-میگویند شما خدای مهربان هستید. –بانکدار گفت من خود خواسته ام چنین بگویند.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت توسط قمارباز |