دستم بوی گل میداد،
مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند.
اما هیچکس فکر نکرد که شاید من یک شاخه گل کاشته باشم.
چگورا

دیوانه
گفت: تو دیوانهای!
گفتم: البته،
اما بگذار مثل خودم دیوانه باشم نه مثل تو!!!
خوشبختی
تنها یک راه برای خوشبختی وجود دارد و آن تویی،
اما افسوس که تو هیچگاه نیستی.
چرا؟ نمیدانم!
تمام دانش من از یک چرا آغاز،
و به یک نمیدانم ختم میشود.
سهم خوشبختی
من بر خوشی پیشی گرفتهام. اینچنین است که من هر لحظه غرامت گذشته خویش را می پردازم.
این سهم کسیست که بیش از سهم خوشبختی خود خرج میکند.
برای من هیچ آینده ای وجود ندارد. همه حال است و حتی حال هم نیست. حال برای من کوششی ست برای جبران گذشته، و اینچنین است که من همچنان که آز آینده پیش افتادهام از زمان حال خود عقب ماندهام.
توهم
شلیک گلوله در گیجگاه، متلاشی شدن مغز و پس از آن فقط سیاهی و سکوت آلوده به سوت ممتد.
آری این توهمی ست که همیشه در اوج لذت و غم به سراغم می آید. این توهم نقطه پایان احساس من است. چرا این احساس برای من لذت بخش است؟ چرا بی آنکه به آن فکر کنم سالها به طور مداوم این توهم در ذهن من تکرار میشود. چرا این شلیک در آن لحظه هیچگاه تصوری از مرگ برای من نیست؟گویی من تنها ناظری هستم که این صحنه که خود بازیگر آنم را تماشا میکنم! فقط تماشا!
تنهایی
تنهايي من را درخودم ميفشارد.
به جمعيت پناه مي برم.
غوغا و همهمه من را خفه مي كند، نفسم تنگ مي شود. هواي مسموم دروغ و ريا وفريب...
هم رنگ جماعت مي شوم، بي رنگ بودم، بد رنگ مي شوم. كثيف و زشت و پليد ... در مردم مي لولم.
لذتهاي بيهوده، لبخندهاي بيهوده، عشق هاي بيهوده...بودن ، بيهوده !
وهر روز از نو زندگي !
هر روز پس از روز ديگر...
قمار
تاسها را پرتاب کن و بعد فقط نگاه کن . این تمام کاریست که در زندگی از ما برمیآید ، اگر باور كنيم زندگي يك قمار بزرگ است!
قمار باز بايد به اندازه كافي شجاعت داشته باشد و به همان اندازه حماقت !
كه در اين قماري كه گردش تاسها سرنوشت را رقم ميزند شجاعت و حماقت هم معنياند .
از آن رو كه تاسها تعيين ميكنند كه تصميمت شجاعت بوده يا حماقت!
شانس تصميم مي گيرد كه تو شجاعي يا احمق.
اگر در اين قمار ميخواهي برنده بزرگي باشي بايد شكست خوردن را بياموزي .
پس به غير قابل اعتماد بودن زندگي اعتماد كن !
تاسها را بردار ، آنها ميدانند چه ميكنند...
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد
و کسی که چنین ارزشی دارد
باعث اشک ریختن تو نمیشود...
گابریل گارسیا مارکز