تبليغاتX
قمارباز

دو سرمشق در آغاز زندگي: دايره وجودت را هر چه مي تواني تنگ تر كن و پيوسته بر آن نظارت كن تا مبادا در جايي بيرون از دايره پنهان شده باشي. " ياداشتها"

 

اگر روابط انساني در ميان نباشد ، در من، در حالت تنهايي هيچ دروغ آشكاري وجود نخواهد داشت. دايره بسته پاك و بي غش است. " ياداشتها"

 

گاهی احساس مي کنم كه من فرو افتادن انسان را بهتر از هر كسي مي فهمم. " ياداشتها"

 

خلايي مرا از همه چيز جدا مي كند و من حتي به كرانهاي اين خلاء نمي رسم. " ياداشتها"

 

او احساس مي كند كه روي اين زمين مبحوس است ، احساس مي كند كه منقبض شده است؛ به اندوه، درماندگي، پندارهاي اسيران مبتلا؛ هيچ تسلايي تسلايش نمي دهد، چون صرفا تسلا است، تسلاي ملايم و آشوبنده اي كه جلوه اي دروغين به واقعيت بي رحمانه حبس مي دهد. اگر از او بپرسيد كه براستي چه ميخواهد نمي تواند پاسخ بدهد، زيرا -اين يكي از نيرومندترين دليلهايش است- او تصوري از آزادي ندارد. " ياداشتها"

 

ما از همه سئوال هايمان جان سالم به در مي بريم، حتي ازسئوالهاي خودمان، ما حصار هاي حافظ خاموشي هستيم. " پژوهشهاي يك سگ"

 

اگر من شخص ديگري بودم كه به من و جريان زندگي ام مينگرد، به ناچار ميگفتم كه زندگي به عبث پايان ميگيرد، در شك بي وقفه مي سوزد و تنها در خود آزاري خلاق است. اما، من به انباز اين زندگي دست از اميد بر نميدارم. " ياداشتها"

 

حقیقت تقسيم ناپذير است، پس قادر به شناخت خود نيست. آنكس كه مي خواهد حقيقت را بشناسد، لاجرم بايد به دروغ توسل جويد. " ياداشتها"

 

طلب مرگ نخستين نشان آغاز معرفت است. اين زندگي تحمل ناپذير مي نمايد. زندگي ديگر دست نيافتني. آدمي ديگر از طلب مرگ خود شرم نمي كند.او ميخواهد از زندان كهنه اي كه از آن بيزار است ، به زندان جديدي كه تازه بايد بيزاري از آن را بيامزد منتقل شود. بدين سان ، او بر حسب ته مانده اميدي دارد كه در حين انتقال، شايد بر حسب تصادف، زندانبان به راهرو بيايد و نگاهي به زنداني بيندازد و بگويد:"اين شخص ديگر نبايد زنداني شود. او به نزد من مي آيد." " ياداشتها"

 

آنكه ايماني دارد نمي تواند تعريفي از آن به دست دهد، و آنكه ايماني ندارد تعريفي مي دهد كه از رحمت بهره اي نبرده است. مومن نمي تواند سخني بگويد، پس بي ايمان هم بهتر است سخني نگويد. پيامبران هم، در اصل، از اركان ايمان سخن گفته اند، نه از خود ايمان. "گفتگو"

 

درك خدا تنها از طريق خود شخص امكان پذير است. هر انساني زندگي خود و خداي خود را دارد، مدافع خود و قاضي خود را. "گفتگو"

 

خرافه و مرام و آنچه زندگي را ممكن ميسازد: از طريق بهشت رذيلت ميتوان به دوزخ فضيلت رسيد. چنين به آساني؟ چنين به كثالفت؟ چنين ناباورانه؟ خرافه آسان آست. " ياداشتها"

 

من بايد جاودانگي را پذيره شوم، ولي يافتنش مرا اندوهگين مي كند. " ياداشتها"

 

آگر آرزوي قهرماني را در سر داشته باشم ، شايد چيزي چون آرزويم براي رفتن به بهشت باشد و اين كه در آن جا هم نيز مجاز باشم كه همچون اينجا  همانقدر نااميد باشم.

 

هيچ كس نيست تا بتواند حقيقيت را از او بياموزيد، نه حتي از من ، شهروند زاده شده از دروغ. " پژوهشهاي يك سگ"

 

افسانه كوشيد توضيح ناپذر را توضيح دهد. آز آنجا كه افسانه از زمين حقيقت سر بر مي كشد، آن نيز مي بايست بار ديگر به امر توضيح ناپذير بينجامد."يك افسانه كوچك"

 

پيشنهاد: اگه تا حال از كافكا چيزي نخونديد سعي كنيد طرف كتاباش نريد. چون مجبوريد براي درك هر نوشته چند خطيش زحمت خوندن چندين و چند باره اون و چند كتاب قطور رو براي خودتون آسون كنيد؛ وسوسه دنبال كردن مطالعه جهان كافكا پرهيز ناپذره.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت توسط قمارباز |

 

تنها از این جهت به یاد می آورم

که خود را فراموش کنم

 

هر گاه یادبودها فراموش می شود، خود را یکه در چهارچوبه‌ای می بینم که مرا سخت در خود گرفته. در این حالت همچون کسی که از خوابی به کابوسی پرتاب شده، گنگ و گیج به دیوارهای پیرامون خود مینگرم و خود را چون جسمی که تا به حال از وجودش بی خبرم بودم در به هم پیوستگی با این دیوارها و زمین و سقف و... می بینم. تنها در این هوشیاری کابوس وار بی زمان و مکان می توانم از مفهوم مکان و زمان آگاهی پیدا کنم و وجود خویش در این زمان حال پیوسته‌ای که نمی دانم  با این پیکر تکیه داده به دیوار چه خواهد کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت توسط قمارباز |