
با هر سپيده دم در پي تو مي گردم
با هر نفس از تو دور مي شوم و به تو نزديک
با هر نگاه در پي توام
در هر خلوت تو را ياد ميکنم
در هر نوازش به دنبال تو مي گردم
با هر قطره اشک به سوي تو روان مي شوم
در هر فرياد تو را صدا مي زنم
...و گاهي
غريق نگاهي دريايي اي مي شوم
که سراغي از تو دارد
شايد آن رهگذري باشي که هر روز از کنارم ميگذري
ولي من همچنان
در آسمان خالي و بي ستاره بختم تو را جستجو مي کنم
و در زمين خشک وترک خورده مردمي که
به بوي نان خرسندند
در زميني که رويش خار غنيمت است
در پي شقايق مي گردم
در پي تو مي گردم
ولي...
ولي ميدانم شايد هرگز نيابمت
من آن امانت گم کرده ام !
سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۴

زآوردن من نبود گردون را سود وز بردن من جاه و جمالش نفزود
وز هیچ زبانی دو گوشم نشنود کاوردن و بردن من از بهر چه بود
خیام