تبليغاتX
قمارباز

ـ واسه ولنتاين چي ميخواي بهم بدي؟

لبخند زدم.

ـ حواست هست؟

ـ به چي!؟

ـ تو اين چند سال كه با هميم  تا حالا برام يه خطم ننوشتي! واسه ولنتاين يه شعر برام بنويس!

ـ بي خيال! شوخيت گرفته؟!

ـ چطور واسه اون ميتونستي يه دفتر رو سياه كني؟

يادم افتاد پيارسال كه اون دفتر كذايي رو براي نوشتن يادگاري بهش داده بودم؛ مست نوشته هاي گهربارم لو رفته!

ـ راستش رو بخواي ... آخه ميدوني.... اما من كه...

باشه تسليم!

 

نميدونم كه چند ساعته كه جلوي اين كاغذ سفيد نشستم. ولي مدتي ميشه كه ديگه دنبال كلمات و جملات نميگردم تا سر همشون كنم و بيارمشون رو كاغذ. حتي به اينم فكر نميكنم كه فردا كه ديدمش در مورد قولي كه بهش دادم چي جواب بدم.

الان فقط دارم به اين فكر ميكنم چرا وقتي نيست من هيچ حرفي براش ندارم!

و اينكه چطور اون دفتر رو براي كسي كه در حضورش حرفي براش نداشتم سياه كردم!!!

و ...

بهرحال،

احتمالا اين كاغذ براي هميشه سفيد ميمونه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت توسط قمارباز |

زمين وحشي و بي‌رحم و آسمان بي عدالت.

زندگي و مرگ در داستانهاي چوبك خود را اينگونه معرفي ميكند. به جرات ميتوان گفت كه در داستانهاي او هيچ موجود خوشبختي وجود ندارد.

در داستانهاي چوبك "ريزش باران شلاقكش، هوا دوده‌اي، نور چراغ گرد گرفته، باد سوزنده و سرد، برف سنگين و ستمگر، رخ شب سياه، موج ها سنگين و قير آلود و درخت ها بيروح و كج و كله... اند" و به طور كلي هيچ چيز زيبايي در دنياي قصه هاي چوبك به چشم نميخورد. شخصيت هاي داستانهاي چوبك "در هم ميلولند  و تو فضله خودشان تك ميزنند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مينگرند". زندگي براي آنها همه "غم و وحشت و كثافت است" ، "جايي براي زيست و گريز نيست و فرار از آن منجلاب نيست." آنها بدبخت هايي هستند كه كه از زمين و آسمان ميخورند و حتي به بدبختهايي  مثل خودشان هم رحم نمي كنند. دقدقه اصلي داستانهاي چوبك فقر و كثافتي ست كه حاصل بي عدالتي زندگيست و قساوت آسمان. گر چه چوبك در چند جاي داستانهاي خود منكر خدا و زندگي آن جهاني ميشود ولي به نظر من او بيشتر از اين كه منكر باشد دلخور است. حتي گاهي استنادهاي او به عدم وجود جهان ديگر خود مربوط به كتاب هاي مذهبيست(مقدمه رور اول قبر ـ تورات). او از اين بي عدالتي زميني كه عاملش را خدا ميداند شاكي است و از طرفي برقراري عدالت در دنياي ديگر را محال ميداند(مراجعه شود به روز اول قبر). زبان داستانهاي چوبك عاميانه و قهرمان هاي داستانهاي او اكثرا از قشر پايين جامعه هستند. به طوري كه زنان روسپي و بچه هاي حرامزاده سوژه هايي هستند كه در اكثر داستانهاي او به چشم ميخورند. داستانهاي چوبك را بايد جزء سياهترين داستانهاي فارسي برشمرد.

 

دو داستان كوتاه از چوبك:

 

همراه

 

دو تن به از يك تن اند. زيرا پاداش نيكوئي براي

رنجشان خواهند يافت.

چون هرگاه يكي از پاي افتد ديگري وي را برپاي

بدارد:

اما واي بر آنكه تنها افتد، زيرا كسي نخواهد

داشت كه در بر خاستن وي را ياري دهد.

توراة: آيات 9 و 10 از باب چهارم كتاب جامعه

ترجمه نويسنده از متن انگليسي

 

دو گرگ، گرسنه و سرمازده ، در گرگ و ميش از كوه سرازير شدند و به دشت رسيدند. برف سنگين ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار كولاك هوا را در هم ميكوبيد. پستي و بلندي زير برف در غلطيده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ در برف يله ميشدند و از زور گرسنگي پوزه در برف فر و ميبردند و زبان را در برف ميراندند و با آرواره هاي لرزان برف را ميخاييدند. جا پاي گود و تاريك گله آهوان از پيش رفته، همچون سياه دانه بر برف پاشيبده بود و استخوانهاي سر و پا و دنده كوچنده‌گان فرو مانده پيشين از زير برف بيرون جسته. آن دو نميدانستند به كجا ميروند؛ از توان شده بودند. تازيانه كولاك و سرما و گرسنگي آنها را پيش ميراند. بوران نمي بريد. گرسنگي درونشان را خشكانده بود و سيلي كولاك آرواره‌هايشان را به لرز انداخته بود. به هم تنه ميزدنند و از هم باز ميشدند و در چاله مي افتادند و در موج برف و كولاك سرگردان بودند و بيابان به پايان نميرسيد. رفتند و رفتند تا رسيدن به پاي بيد ريشه از زمين جستهُ كنده سوخته‌اي در فغان خويش پنجه استخواني بآسمان برافراشته. پاي يكي در برف فرو شد و تن بر پاهاي ناتوان لرزيد و تاب خورد و سنگين و زنجير شده بر جاي واماند. همراه او، شتابان و آزمند پيش ايستاد و جاي پاي استواري بر سنگي بزير برف براي خود جست و يافت و چشم از همره فرومانده بر نگرفت. همره وامانده ترسيد و لرزيد و چشمانش خفت و بيدار شد و تمام نيرويش در چشمان بي فروغ گرد آمد و ديده از همره پر شره بر نداشت. ناگهان نگاهش لرزيد و از ديد گريخت و زير جوش نگاه همره خويش در ماند. پاهايش بر هم چين شد و افتاد.

و آنكه بر پاي بود، پر شره  و آزمند، بر چهري كه زماني نگاه در آن آشيانه داشت خيره ماند. اكنون ديگر آن چشم و چهر بزمين برف پوش خفته بود. و همره تشنه بخون، اميدوار، زوزه گرسنه لرزاني از ميان دندان بيرون داد.

و آنكه بر پاي نبود ، كوشيد كمر راست كند. موي بر تنش زير آرد برف موج خورد و لرزيد و در برف فروتر شد. دهانش باز ماند و نگاه در ديده گانش بمرد. و آنكه بر پاي بود ، دهان خشك بگشود و لثه نيلي بنمود و دندانهاي زنگ شره خورده  بگلوي همره درمانه فرو برد و خون فسرده از درون رگهايش مكيد و برف سفيد پوك خشك، برف خونين پر شاداب گشت.

از "روز اول قبر" ـ اتشارات لك لك ـ 1354

 

قفس

 

قفسي پر از مرغ و خروسهاي خصي و لاري و رسمي و كله مناري و زيره اي و گل باقلائي و شير برنجي و كاكلي و دم‌كل و پا كوتاه و جوجه هاي لندوك مافنگي كنار پياده رو ، لب جوي يخ بسته اي گذاشته بود. توي جوي تفاله چاي و خون دلمه شده و انار آب لمبو و پوست پرتقال و برگ هاي خشك و زرد و زرت و زبيل هاي قاتي يخ بسته شده بود. لب جو، نزديك قفس ، گودالي بود پر از خون دلمه شده يخ بسته كه پر مرغ و شلغم گنديده و ته سيگار و كله و پاهاي بريده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود . كف قفس خيس بود . از فضله مرغ فرش شده بود . خاك و كاه و پوست ارزن قاتي فضله ها بود . پاي مرغ و خروس ها و پرهايشان خيس بود . از فضله خيس بود. جايشان تنگ بود. همه تو هم تپيده بودند. مانند دانه هاي بلال به هم چسبيده بودند. جا نبود كز كنند. جا نبود بايستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم تو سر هم تك ميزدنند و كا كل هم را ميكندند. جا نبود. همه توي سري ميخوردند. همه جايشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بيگانه بودند. همه‌جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودنند و هيچكس روزگارش از ديگري بهتر نبود. آنهايي كه پس از تو سري خوردند سرشان را پايين مي آوردند و زير پر و بال و لا پاي هم قايم ميشدند خواه ناخواه تكشان تو فضله هاي كف قفس ميخورد. آنوقت از ناچاري از آن تو پوست ارزن ورميچيدند. آنهايي كه حتي جا نبود تكشان به فضله هاي ته قفس بخورد به ناچار به سيم ديواره قفس تك ميزدنند و خيره به بيرون مينگريستند. اما سودي نداشت و راه فرار نبود. جاي زيستن هم نبود. نه تك غضروفي و نه چنگال و نه قد قد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سر هم زدن راه فرار نمينمود. اما سرگرم شان ميكرد. دنياي بيرون به آنها بيگانه و سنگدل بود. نه خيره و دردناك نگريستن و نه زيبايي پر و بالشان به آنها كمك نميكرد. تو هم ميلوليدند و تو فضله خودشان تك ميزدنند و از كاسه شكسته كنار قفس آب مينوشيدند و سرهايشان را به نشان سپاس بالا ميكردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مينگريستند و حنجره هاي نرم و نازكشان را تكان ميدادند . در آن دم كه چرت ميزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بي تكليف بودند. رهايي نبود. جاي زيست و گريز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با يك محكومييت دسته جمعي و بيگانگي و تنهايي و سر گشتگي و چشم به راهي براي خودشان ميپلكيدند. به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشي پديد آمد. دستي سياه سوخته رگ در آمده و چركين و شوم و پينه بسته تو قفس رانده شد و ميان هم قفسان به كند و كو در آمد . دست با سنگدلي و خشم بي اعتنايي در ميان آن به درو افتاد و آشوبي پديدار كرد . هم قفسان بوي مرگ آلود آشنايي شنيدند. چندششان شد و پرپر زدند و زير پر و بال هم پنهان شدند . دست بالاي سرشان ميچرخيد؛ و مانند آهن رباي نيرومندي آنها را چون براده آهن  ميلرزاند. دست همه جا گشت و از بيرون چشمي چون "رادار" آنرا راهنمايي ميكرد. تا سرانجام بيخ بال جوجه ريقونه اي را چسبيد و آن را از ميان بلند كرد. اما هنوز دست و جوجه اي كه در آن تقلا و جيك‌جيك ميكرد و پر و بال ميزد بالاي سر مرغ و خروسهاي ديگر ميچرخيد و از قفس بيرون نرفته بود كه دوباره آنها سر گرم چريدن در آن منجلاب و تو سري خوردن شدند. سردي و گرسنگي و سرگشتگي و بيگانگي و چشم براهي بجاي خود بود. همه بيگانه و بي اعتنا و بي مهر ، بربر به هم نگاه ميكردند و با چنگال خودشان را ميخاراندند. پاي قفس، در بيرون كاردي تيز و كهنه بر گلوي جوجه ماليده شد و خونش را بيرون جهاند. مرغ و خروسها از تو قفس ميديدند. قدقد ميكردند و ديواره قفس را تك ميزندند. اما ديوار قفس سخت بود. بيرون را مينمود اما راه نميداد. آنها كنجكاو و ترسان و چشم براه و ناتوان به جهش خون هم قفسشان كه اكنون آزاد شده بود نگاه ميكردند. اما چاره نبود. اين بود كه بود. همه ساكت بودند و گرد مرگ در قفس پاشيده شده بود. هماندم خروس سرخ روي پر زرق و برقي تك خود را توي فضله ها شيار كرد و سپس آنرا بلند كرد و بر كاكل شق و رق مرغ زيره اي پاكوتاهي كوفت. در دم مرغك خوابيد و خروس به چابكي سوار شد سوار شد. مرغ تو سري خورده و زبون تو فضله ها خوابيد و پا شد. خودش را تكان داد و پر و بالش را پف و پر باد كرد و سپس براي خودش چريد. بعد تو لك رفت. كمي ايستاد، دوباره سرگرم چرا شد. قد قد و شيون مرغي بلند شد . مدتي دور خودش گشت؛ سپس ميان قفس چندك زد و بيم خورده تخم دلمهُ بي پوست خونين تو منجلاب قفس ول داد. در دم دست سياه سوختهُ رگ در آمده چركين شوم پينه بسته اي هواي درون قفس را دريد و تخم را از توي آن گندزار ربود و هماندم در بيرون قفس دهاني چو گور باز شد و آن را بلعيد. هم قفسان چشم به راه ، خيره جلو خود را مينگريستند.

از "انتري كه لوطيش مرده بود" ـ انتشارات لك لك ـ 1355

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت توسط قمارباز |