گفتم : به چشمانت گرفتارم ، دروغ بود
گفتم : بي تو تنهايم ، دروغ بود
گفتم : به تو دچارم ، دروغ بود
گفتم : با رفتنت نمي مانم ، دروغ بود
تو ماندي ،
من رفتم !
بازي تمام شد
گفتم : او برايم بازيچه بود ، دروغ بود
گفتم : اين بار برنده بازي منم ، دروغ بود
گفتم : او براي من بي اهميت است ، مثل من ، دروغ بود
اكنون مي نويسم تمام اين گفتم ها را گفتم ،
ولي خوب اين هم
دروغ بود !! !! !!
اين متن استخراج شده از كتابي به همين نام نوشته دكتر علي شريعتي ست.

مقدمه
حج، در يك نگرش كلي، سير وجودي انسان است به سوي خدا. نمايش رمزي فلسفه خلقت بني آدم است و تجسم عيني آنچه در اين فلسفه مطرح است و در يك كلمه، حج شبيه آفرينش است، و در همان حال، شبيه تاريخ و در همان حال ، شبيه توحيد و در همان حال، شبيه مكتب و در همان حال، شبيه امت (جامعهي اعتقادي) و...بالاخره، حج نمايش رمزي است از آفرينش انسان و نيز از مكتب اسلام كه در آن: كارگردان خداست. و زبان نمايش، حركت و شخصيت هاي اصلي: آدم، ابراهيم، هاجر و ابليس. و صحنهها: منطقه حرم و مسجد الاحرام، مسعي، عرفات و مشعر و مني. و سمبل ها: كعبه و صفا و مروه و روز و شب و غروب و طلوع و بت و غرباني، و جامه و آرايش: احرام و حلق و تقصير..
و نمايشگران؟
ـ اين عجيب تر است ـ
فقط يك تن ، تو! هر كه هستي. چه اينجا سخن از تشخص نيست، حتي جنسيت مطرح نيست، فقط يك قهرمان است و آن انسان!
حج
حج: آهنگ كردن، قصد ، يعني حركت و جهت حركت هم. همه چيز از كندن تو از خودت، از زندگيت و از همه علقه هايت آغاز ميشود. مگر نه در شهرت ساكني؟ سكونت، سكون؟ حج ، نفي سكون، حج يعني جاري شو!
موسم
ذيحجه است. ماه و حج ، ماه حرمت؛ شمشيرها آرام گرفته اند. جنگ ، كينه ورزي و ترس، زمين را مهلت صلح، پرستش و امنيت داده اند. خلق با خدا وعده ديدار دارد. بايد به موسم رفت ، به سراغ خدا هم بايد با خلق رفت. پرداخت قرض ها ، شستشوي كدورت ها، تسويه حساب ها، حلال طلبي از ديگران. پاك كردن محيط زندگي ، رابطه هايت، ثروتت، اندوخته هايت، يعني اينجا ميميري! انگار ميروي، رفتني بي بازگشت، رمزي از لحظه وداع، اشاره به سرنوشت آدمي، نمايشي از قطع همه چيز براي پيوستن به ابديت، و بنابراين: وصيت! يعني مرگ. تمريني براي مرگ. مرگي كه روزي تو را به جبر انتخاب ميكند.
احرام در ميقات
ميقات لحظه شروع نمايش، پشت صحنه نمايش، و تو كه آهنگ خدا كرده ، و اكنون به ميقات آمده اي ، بايد لباس عوض كني. لباس نشانه است ، حجاب است، نمود است، رمز است، درجه است، عنوان است، امتياز است. رنگ و طرح و جنس آن، همه يعني: من!
و من يعني: تو نه، شما نه، ما نه! يعني تشخص؛ و بنابراين، تبعيض يعني مرز و بنابراين تفرقه، و اين من نژاد است، قوم است، طبقه است، گروه است، خانواده است، درجه است، موقعيت و ارزش است، فرد است و انسان نيست!
در ميقات همه را بريز، كفن بپوش، رنگ ها را همه بشوي. سپيد بپوش، سپيد كن، به رنگ همه شو، همه شو. از من بودن خويش به در آي مردم شو. من ها در ميقات ميميرن و همه ما ميشوند.
نماز در ميقات
نيت ميكني. يعني آنچه را كه آغاز كرده بدان شاعري. نماز احرام يعني ، عرضه خويش در جامه تازه ات به خدا، يعني آگاهم به سرشت خويش، كه هيچم ، كه همه چيزم ، كه بنده تو شده ام به طاعت ؛ كه آزاد از هر چه و هر كه جز تو شده ام ! پيمانيست كه از اين پس هيچ قيامي و قعودي، جز براي تو و جز به روي تو ، نخواهد بود.
محرمات
هر چه كه تو را به يا د مياورد، هر چه كه ديگران را از تو جدا ميكند و هر چه كه نشان ميدهد كه تو در زندگي كهاي؟ چهكارهاي؟ و بالاخره هر چه نشاني از تو است، و نشانه اي از نظام زندگي تو است و نظام جامعه تو، هر چه يادگار دنياست. هر چه ميپنداشتي در زندگي نميتوان ترك كرد، هر چه انساني نيست، هر چه جز انسان را به ياد مياورد، هر چه روزمرگي هاي تو را به يا د مياورد و هر چه بويي از زندگي تو در ميقات دارد و هر چه تو را به زنگي مدفونت باز ميگرداند. آينه ، عطر ، دستور نده، آزار مرسان، نزديكي مكن،همسر مگير، جامه دوخته نپوش، سلاح مگير ، سرت را در آفتاب سايه مكن و... تو زن! رو مگير!
در راه كعبه
حج آغاز شده، حركت به سوي كعبه، در جامعه احرام، در حريمي از محرمات، و شتابان رو به خدا، فرياد لبيك! لبليك!
كعبه نزديك ميشود و نزديكتر. اينجا به علامتي ميرسي، نشانهُ اين كه اين جا منطقه حرم است. سكوت. يعني رسيدي! آنكه تو را ميخواند اينجاست! به خانه او رسيدي ساكت! هميشه عادت كرده ايم در فراز، در صعود ، در حركت به سوي بالايي، بلندي، به عظمت برسيم، به ويژه وقتي عظمت خدايي ست، وقتي سخن از ملكوت الهي ست، و اينجا، برعكس هر جه پايينتر مي روي، هر چه از بلندي فرود ميآيي ، به خدا نزديكتر ميشوي!
كعبه
اينك، كعبه در برابرت! يك صحن وسيع، و در وسط، يك مكعب خالي و دگر هيچ! ناگهان بر خود ميلرزي! حيرت ، شگفتي! اينجا .. هيچكس نيست، اينجا... هيچ چيز نيست... حتي چيزي براي تماشا! يك اتاق خالي ! همين!
و كم كم ميفهمي كه تو به زيارت نيامدهاي ، تو حج كرده اي،اين جا سرمنزل تو نيست، كعبه آن سنگ نشانيست كه راه گم نشود. اين تنها يك علامت بود. تماي جهات چندتاست؟ شش تا. و كعبه، رو به همه ، رو به هيچ، همه جا و هيچ جا! همه سويي يا بي سويي، خدا !
حجر اسماعيل
شگفتا كعبه در قسمت غرب يك ضميمه دارد كه به آن جهت دارد. حجر اسماعيل! حجر! يعني دامن! و راستي به شكل يك دامن است، دامن پيراهن، پيراهن يك زن! آري، يك زن حبشي! يك كنيز! كنيزي سياهپوست! كنيز يك زن! كنيزي آن چنان بي فخر كه زني او را براي همبستري شويش انتخاب كرده است. آين دامان هاجر است! هاجر ، در همين جا، نزديك پايه سوم كعبه دفن است! شگفتا ! هيچ كس حتي پيامبران را نبايد در مسجد دفن كرد. و اينجا ، خانه خدا ، ديوار به ديوار خانه يك كنيز ؟ ميان اين هلالي، با خانه خدا امروز كمي فاصله است. ميتوان در چرخيدن بر گرد خانه خدا، از اين فاصله گذشت. اما ، بي دامان هاجر ، چرخيدن بر گرد كعبه ـ رمز توحيد! ـ طواف نيست! فرمان است، فرمان خدا ! در فهميند ما نميگنجد. انسان عصر آزادي و اومانيسم ، تاب كشيدن اين معني را ندارد.
خدا ، در خانه يك كنيز سياه افريقايي!
حجر الاسود
از ركن حجر الاسود بايد داخل مطاف شوي، از اينجاست كه وارد منظومه جهان(طواف) ميشوي. در آغاز بايد حجر الاسود را با دست راست لمس كني و سپس بدون درنگ به جمعييت بپيوندي. اين سنگ رمزي از دست است. دست راست ، دست راست كي؟ دست راست خدا.
الحجر الاسود يمين الله في الارض
و اكنون در لحظه انتخاب و پيوستن به مردم بايد با خدا بيعت كني. خدا دست راست خود را پيش آورده است، دست راستت را پيش آر ، در بيعت او قرار گير، با او هم پيمان شو، همه پيمان ها و پيوند هاي پيشينت را بگسل ، باطل كن.
طواف
در ميان گردابي، گردابي خروشان كه چرخ ميخورد و كعبه را طواف ميكند. يك نقطه ثابت در وسط و جز او ، همه متحرك در پيرامونش، دايره و تو بر گردش! ثبوت ابدي و حركت ابدي! ثبات ، حركت ، نظم ! = طواف. و تو تا تو هستي، بيرون طوافي، تماشاچي اي، بر ساحل اين گرداب انسان ايستاده، ايستاده اي! پس نيستي. و در اينجا به تو مي آموزند كه تنها در نفي خويش، به اثبات ميرسي!
آز طواف خارج ميشوي، در پايان هفتمين دور. و هفت يادآور خلقت جهان است. و تو، در طواف، مگر نه خود را ذره اي از عالم يافتي؟
مقام ابراهيم
و اكنون دو ركعت نماز در مقام ابراهيم. اين جا كجاست؟ مقام ابراهيم ، قطعه سنگي با رد پا، رد پاي ابراهيم . ابراهيم بر روي اين سنگ ايستاده و حجر الاسود ـ سنگ بناي كعبه ـ را نهاده است.تكان دهنده! فهميدي؟ يعني كه پا جاي ابراهيم ! كي ؟ تو! وه كه توحيد با آدمي چه ميكند! گاه هيچت ميكند و گاه همه چيزت، ابراهيمي! به ميان آتش رو: آتش جور ، جهل. تا خلق را از آتش برهاني: آتش جور ، جهل.
سعي
ميان دو كوه صفا و مروه، به فاصله سيصد و اند متر. هفت بار فاصله دو كوه را سعي ميكني. سعي ، تلاش است، حركتي جستجوگر، داراي هدف، شتافتن ، دويدن. حج: ايمان و عشق و عقيده و عمل. و ديگر هيچ!
سعي در جستجوي آب ، مظهر زندگي مادي، زندگي زميني، نياز عيني، پيوند آدم و خاك ، دنيا! بهشت اين جهاني ، مائده هاي زميني! تلاش بر روي خاك ، بر روي زمين، تا نيازت، را از سينهي طبيعت برآوري، تا از دل سنگ آب بر گيري. ماديت مطلق، نياز مادي، عمل مادي، هدف مادي! و سعي اختيار انساني ، همين!
هاجر به فرمان عشق خود و كودكش را تسليم ميكند. عشق به او ديگر هيچ!
اما ، همچون پارسيان ، در كنار كودك، به انتظار معجزه نمي نشيند. نمي ايستد. كودك را به عشق ميسپارد و خود بيدرنگ، به سعي بر ميخيزد. دويدن، به دو پاي ارداه خويش، جستجو، به دو دست توان خويش.
تقصير
و در پايان هفتمين سعي ، بر بلنداي مروه، از احرام بيرون آي، اصلاح كن جامه زندگي بپوش، آزاد شو، از مروه، مسعي را ترك كن، تنها، تشنه و با دستهاي خالي ، به سراغ اسماعيلت..!
گوش كن ! از دور ، زمزمه جوشش آب را نمي شنوي؟
حج اكبر
حج در دو مرحله است . آنچه گذشت: عمره بود. پس از انجام آن از احرام آزادي. و از آنچه احرام ممنوع كرده است، برخوردار. تا روز نهم كه مرحله دو شروع ميشود: حج اكبر!
روز نهم ذي حجه است، اكنون حج آغاز شده است. حج اكبر! كجايي؟ هر كجا كه خواهي باش، مهم نيست. قصد رها كردن است، آغاز سفري بزرگ است، احرام بپوش و از مكه بيرون آي! اكنون بايد كعبه را رها كني ، مكه را پشت سر گذاري! از هم آغاز مقصد كعبه نبود. نه ديگر حج خانه ، كه حج خداي خانه كن. از كعبه شريفتر كجاست؟ ميروي تا ببيني!
روز نهم وقوف در عرفات، شب دهم وقوف در مشعر ، از صبح دهم تا دوازدهم ـ به دلخواه سيزدهم نيز ـ وقوف در مني. در سرزمين عرفات و مشعر و مني، هيچ نشانه وجود ندارد كه بتوان ورود و وقوف در آن را توجيه كرد، از عرفات تا مني ، تنگه ايست به طول 25 كيلومتر، كه به دره هاي مكه ميپيوندد اين خط سير متصل ، نه از نظر طبيعي ، نه از نظر مذهبي ، و نه از نظر تاريخي هيچ خصوصيتي ندارد ؛ آنچه اين مسير را به سه مرحله تقسيم ميكند يك قرداد است، قراردادي فرضي، براي تنظيم مراحل حج. آنچه كه مسئله را حساس ميكند اين است كه در اينجا تكيه بر وقوف است.
وقوف چيست؟ وقوف درنگ است، توقفي گذرا در گذر، نه ماندن، نه سكون، نه سكونت، نه اقامت... كه درنگ !
وقوفي است و توقفي و سپس كوچ! تا به كي؟ تا به كجا؟خدا مطلق است، ابديت است. حركت ابدي بيقرار، بي نهايت! و اين است كه در مني رهايت ميكنن. اين است كه به كعبه نميرسي! تا پشت ديوار مكه مي آيي.
پس ، حج ، از كعبه تا عرفات رفتن است و از عرفات ، به سوي كعبه تا مني بازگشتن! و در بازگشتن به سوي خدا سه مرحله است:
عرفات ، سخن از شناخت است ، علم.
مشعر ، سخن از شعور است فهم.
و مني سخن از عشق است! ايمان
عرفات
هبوط از كعبه در عرفات! آغاز پيدايش آدم بر روي زمين.آغاز پيدايش آدم در زمان! با پيدايش شناخت! و اين است كه وقوف در عرفات در روز است، و آغازش از ظهر روز نهم، بلندترين قله خورشيد. در اين جا هيچ چيز بري ديدن نيست، اما بگفته ژيد: "بكوش كه عظمت در نگاه تو باشد ، نه آنچه بدان مي نگري." در اينج هيچ تكليفي نيست، در اين جا ، آنچه بايد بكنب برتر از آنست كه در تكليف بگنجد. تامل!
مشعر
اكنون به مشعر رسيده اي، مفعل اسم مكان ، مكان شعور! در عرفات شناخت جمع بود و در مشعر ، شعور مفرد! يعني واقعييت ها گوناگون است و بسيار ، اما حقيقت يكي است و راه يكي! اينجا تنها مشعر نيست ، مشعر الحرام است. و عجيب اينكه وقوف در مشعر الحرام، در شب است! در مشعر به جز وقوف تكليف ديگري نيز داري . جمع آوري سلاح (در مشعر هفتاد سنگ و يا بيشتر براي رمي جمرات جمع آوري ميشود) .جمع اوري سلاح در تاريكي شب ، اما به روشنايي شعور ، شعور حرام، و با اندوخته شناخت، در روشنايي عرفات! و شب انتظار، انتظار صبح! صبح روشنايي، پيروزي و عشق، در مني! در مشعر ، مسلمان بودن را تمرين ميكنن: پارساي شب و شير روز!
در روشني روز ميجنگي ، اما بايد در تاريكي شب به جمع آوري سلاح پرداخت.
مني
امروز ، دهم ذي حجه است ، روز عيد، عيد قربان! در سر زمين خدا و ابليس! طلوع ست كه فرمان حمله ميدهد. عيد را نه در شكست دشمن، نه در پيروزي دوست، كه پيش آغاز نبرد، پيش از رسيدن به صحنه عيد ميگيرد! يعني پيروزي را هنگامي به دست آورده اي كه تصميم گرفته اي!
در مني سه روز وقوف ميكني: روز اول يك حمله به آخرين تنديس، با هفت گلوله و روز دوم و سوم ، هر روز سه حمله و هر حمله ، باز هفت گلوله. تا اينجا چهل ونه گلوله. روز چهارم را مختاري كه بروي يا بماني. اگر بماني بايد مثل سه روز پيش در سه جبهه بجنگي!
رمي جمرات
سه پايگاه پشت سر هم ، هر يك به فاصله چند صد متري ، در طول يك خط مستقيم ، و هر كدام يك بناي سمبليك، يك بت. هر سال رويشان را سفيد ميكنند! و چه پرمعني. سپاه مهاجم به تنگه ميرسد، جمرات در دست آماده! بر بت اولي ميرسي، مزن ، بگذر! به بت دومي ميرسي ، مزن بگذر! به بت سومي ميرسي ، مگذر ، بزن! در اولين حمله آخري را بزن. آخري كه افتاد اولي و دومي ديگر قادر نيستند بر پاي باستند. ديگر جز قرباني كاري نداري، اعلام فتح كن! از احرام بيرون آي ، لباس زندگي بپوش، عطر بزن ، آرايش كن، همسرت را در آغوش گير، آزادي ، انساني ، بر مني چيرهاي، فاتح ابليسي! چه ميگويم ؟ ابراهيمي! اكنون تا آنجا رسيده كه ميتواني، در راه او ، اسماعيلت را قرباني كني.
قرباني
و اكنون در مني يي ، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي؛ اسماعيل تو كيست؟ چيست؟
مقامت؟ آبرويت؟ موقعييتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ باغت؟ اتو مبيلت؟ معشوقت؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييت؟...
من چه ميدانم؟ اين را تو خود ميداني، تو خود آن را ، او را ـ هر كه هست و هر چه هست ـ بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني؛ من فقط مي توانم نشاني هايش را بيه تو بدهم: آنچه تو را در راه ايمانت، ضعيف ميكند، آنچه تو را در رفتن، به ماندن ميخواند.
و چون آنچه ميدان به قربانگاه آوردي خدا خود فديه آن را ميپردازد. ذبح گوسفندي! چرا؟ فلسفه اين كار چيست؟ بگذار خداوند خود به اين پرسش پاسخ دهد:"تا از آن بخوريد وب خورانيد قربان محتاج زمانه را (سوره حج، آيه 28)"و در پايان راه به لقمه اي كه خود ميخوري نجات گرسنه اي، ياري ستمديده اي، همين!!!
بت ها تثليث
آيا اين سه بت ، سه مرحله منفي سير نيستند كه در اين حج اكبر، عرفات ومشعر و مني، سه مرحله مثبت اند.
جمره اولي ضد عرفات ، جمره وسطي ضد مشعر ، جمره عقبي ضد مني؟
در طول تارخ سه نيروي قدرت ، ثروت و زهد به استبداد و استثمار و استحمار انسان پرداختند و شايد اين سه بت مظهر اين سه نيروي ابليسي ست. ولي اگر اينچنين باشد اين آخري كيست ؟ كه اول بايد او را انداخت. فرعون؟ قارون؟ يا بلعم باعورا؟
چرا چيزي كه خود كارگردان حج مشخص نكرده ما معين كنيم. مگر نه اين هر سه يكي است و اين يكي هر سه؟
عيد
اين جا همه نمايندگان راستن همه ملت ها جمع اند، با درد هاي و يژه خود و درد هاي مشترك همه.
دو روز وقوف پس از عيد
امروز دهم ذي حجه است. عيد قربان ، حج پايان گرفته است. اما يازدهم و دوازدهم را نيز ناچاري در مني بماني. سيزدهم را هم ميتواني در مني باشي، مختاري؛ حتي براي طولف كعبه هم حق نداري از مني بيرون روي! چرا؟
اكنون در پايان حج پراكنده نشويد، به كشور و شهر و خانه خويش باز نگرديد، بايد پس از عيد غربان دو روز بمانيد، بنشينيد و با هم بنشينيد و با هم بينديشيد و به اين پرسش همه جا و هميشه پاسخ گوييد كه: در جامعه چه بايد كرد؟ و بيش از آن بينديشيد و با هعم بينديشيد كه در حج؛ چه كرده ايد؟
اين است كه گفته اند در موسم بياييد ، تا با جمع آمده باشي! كه به تنهايي، در حرم راه نداري.
در اين دو روز باز به رمي جمرات مپردازي! چرا ؟ رمي كن! اي كه از مشعر آمده اي، كه در مني سرزمين ايمان و جهاد ابليس در هر سه پايگاهش در كمين است ؛ تا تو هستي، او هم هست!
بازگشت
و تو ، اي هم پيمان با خدا، اي همگام با ابراهيم ، اي كه از طواف مي آيي و كار حجت را با طواف نساء به پايان آورده اي از فنا خويش در خلق طائف ، در هياُت ابراهيم بيرون آمده. اي جاي معمار كعبه، باني مدينهي حرم، مسجد الحرام. ايستاده اي، و روي در روي هم پيمان خويش ـ خدا ـ داري؛
سرزمين خويش را منطقه حرم كن!
كه در منطقهُ حرمي؛
عصر خويش را زمان حرام كن؛
كه در زمان حرامي؛
و زمين را، مسجد الحرام كن؛
كه در مسجد الحرامي؛
كه: زمين مسجد خداوند است
و مي بيني كه:
نيست!

وقتي حلقه دار بر گردن داشت هنوز هيبت يك ديكتاتور در چهرهاش موج ميزد. مردي كه در مدت چند دهه جان هزارن و بلكه ميليون ها انسان را بر پاي مسند قدرتش قرباني كرد، در آخرين سكانس خود در نقش يك قرباني ظاهر شد.
صدام مرد...
مردم عراق براي مرگش جشن گرفتند!
رسانه هاي ايران شاد باش گفتند! يكي از انتقام جويي خدا گفت. ديگري گفت: "امام راحل در سال شصت فرمدند: كه صدام رفتنيست!" بله درست گفته بود. جاي خسته نباشيد داشت. چه اهميتي دارد كه از آن تاريخ 25 سال ميگذرد و خود حضرت امام 17 سال زودتر از صدام رفت.
آيا واقعا بايد از حلق آويز شدن صدام خوشحال باشم؟
قصه صدام در يك صبح زمستاني ختم شد. مردي كه ما جان كندنش را بر پاي چوبه دار نديديم! پايان انساني بود كه انسان را قرباني آرزوهايش كرد.
و چه تصادف؟! جالبي. در روز عيد قربان قصاب قرباني شد.
ولي بر پاي كدام قادر ؟؟؟ ... ... ...
نميدانم.