شب قدر !!!
اين شبها رو شما چي كار مي كنيد؟ احتمالا هر كسي يه جور جواب ميده؟
يكي ميگه ميريم مسجد و قرآن سر ميگيريم و توبه ميكنيم.
يكي ميگه آقا من ميخوام برم ولي خوب نميشه. زندگيه ديگه هزار جور كار سرم ريخته.
يكي ميگه شب قدر ؟ بابا ولمون كن قدر ديگه چيه ؟
يكي ميگه...
ولي من ، من چي جواب ميدم ؟ نميدونم شايد اگه چند سال پيش بود منم ميرفتم مسجد ميشستم و قرآن سر ميگرفتم(البته اینجا باید پرسید جای قرآن کجاست؟ روی سر ، روی تاقچه ، یا رو به روی چشم) و جوشن كبير زمزمه ميكردم و صد ركعتي میخوندم و العفو ، العفو ميگفتم!
ولي حالا از خودم ميپرسم اين كارا واسه من چه سودي داره ؟ واسه خدا چه سودي داره ؟
واقعا كه آدم هاي احمق ، چه خداي احمقي دارند!
يه سال هر كار دلت خواست بكن ، بعد تو يه شب (چميدونم سه شب) بيا بشين توبه کن و با گريه و زاري و شفاعت و توسل تمومش رو از توي پروندهي اعمالت پاك كن و خونه آخرتت رو به صورت كنتراتي در باحالترين جاي بهشت بساز ! به اين ميگن راه ميانبر بهشت !
شما هم احتمالا تو اين شبها بوديد و به چشم ديديد كه اگه خوشبينانه هم نگاه كنيم بیشتر از ۹۹ درصد آدمهاییکه تو این شب توبه میکنند، هیچ تغییری در کیفیت زندگیشون ایجاد نمیکنند.
آخه اگه این روش رو درست میدونید ، تمام سال قبل رو هم که همینطور بودید و دیگه توبه کردن نداشت، اگر غلط بوده و توبه کردید چرا فرداش دوباره مثل قبل زندگی میکنید ؟
اصلا من جدیدا به این کلمه توبه (اونم یه روزه و یه شبه) حساسیت پیدا کردم. هر کی حرف از توبه حرف میزنه فکر میکنم میخواد سر خودش و خداش کلاه بزاره . یارو فکر میکنه خدا ش هم مثل خودش یا رئیسش یا استادش یا... که بشه با وعده و وعید و خواهش و تمنا و تعریف و تمجید سرش کلاه گذاشت.
هر کس خداش رو نسبت به درک و شعور و فهم خودش میفهمه. این یه کلیته که "هر چیزی آنطور هست که فهمیده میشود ، نه آنچنان فهمیده میشود که هست." اینه که میگن هر کس خدای خودش رو داره ، در حالی که خدا یکه.
من مدتی میشه که از توبه کردن توبه کردم!
من این شبهای قدر سعی میکنم که حداقل کمی بهتر از گذشته زندگی کنم(البته بهتر زندگی کردن یعنی چه جوری زندگی کردن هم یه سئوال هزار جواب دیگه ست) و با این توبه های دروغی خدای خودم رو کوچیک نکنم!
اگه قرار باشه بهشت رو تو این شبها با گریه و زاری و دغل بازی تقسیم کنند ، پس همون بهتر که من تو اون بهشت نباشم !
***
اينم يك متن از دكتر علي شريعتي در مورد شب قدر
تاريخ همه ماه های مکرر است ، سالهایی تهی و عقیم ، قرن هايی که هیچ چیز نمی آفریند ، هیچ پیامی بر لب ندارند ، تنها ميگذرند و پير ميكنند و در اين صفوف طولاني و خاموش ، هر از چندي شبي پديدار مي گردد كه تارخ ميسازد ، كه انسان نو مي آفريند و شبي كه باران فرشتگان الهي باريدن ميگيردد ، شبي كه آن روح ، روح در كالبد زمان ميدمد، شب قدر!
سالهايي كه آن "روح" بر ملتي و نسلي فرود مي آيد از هزاران سال تاريخ وي برتر است و اكنون ، بر اندام اين اسلام اسكلت شده ، برگور اين نسل مدفون و بر قبرستان خاموش ما ، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشت شب هست ، اما شب قدر ؟
شبي كه باران فرو ميبارد و رويش و خرمي باغ و گل سرخ را نويد ميدهد.
چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره اي از آن بر پوست تن و پيشاني و لب و چشم خويش حس نكردن ، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!
از آغاز تا تولد !
فريدون فروغي خواننده ، نوازنده ي "گيتار ، پيانو و ارگ و جاز" ، آهنگساز و شاعر نوپرداز ، يكي از بزرگترين نامهاي موسيقي ايران در 9 بهمن 1329 در محله سرسبيل تهران چشم به جهان گشود .
پدر ش فتح الله كارمند دخانيات بود و يكي از مالكان بزرگ نراق ـ شهري در 15 كيلومتري دليجان ـ كه در خلوت خودش شعر مي گفت و تار مي نواخت . مادرش فخريه زني خانه دار و مهربان و خونگرم بود . فريدون چهارمين ، آخرين و تنها پسر ، بعد از سه خواهر بزرگش " عفت ، پروانه و فروغ" بود .
مي گويند پدرش پس از تولد او بقدري شادمان شد كه به خواندن شعر ونواختن تار پرداخت و فردايش تلگرامي زد كه : " فرزند به دنيا آمد ، پسر است ونامش فرهاد . روز بعد پاسخ پدر بزرگ از نراق رسيد كه بعد از تبريك تولد نوزاد ، نوشته بود كه نام فرزند را فريدون بگذاريد . آن ايام مردي به فرهاد در نراق بود كه به آراستن مجالس و مهماني ها مي پرداخت . پدر بزگ نمي خواست نام آن خواننده محلي بر نوه اش گذارده شود ، بي آنكه بداند نوه اش يكي از ماندگارترين نام ها در عرصه موسيقي ايران خواهد شد . شايد تقدير مي خواست كه موسيقي ايران يك فرهاد داشته باشد و يك فريدون ، نه دو فرهاد .
نوجواني ؛ علاقه به موسيقي
علاقه او به موسيقي از همان سالهاي كودكي مشخص ميشود واين علاقه به قدري اوج ميگيرد كه با وجود مخالفت اطرافيانش از پولهاي پس انداز خود يك جاز مي خرد و بدون هيچ استادي شروع به يادگيري مي كند . اما بعدها به اين نتيجه مي رسد كه يك خواننده بايد گيتار بزند ...
طعم تلخ عشق
او در 14 سالگي با دختري آشنا مي شود ، اين آشنايي كه به عشق تبديل شده بود تا 18 سالگي ادامه پيدا مي كند ولي در اين زمان دختر به همراه پدر به آبادان سفر مي كند . پس از چند ماه نامه به دست او مي رسد . نامه از (س) بود : " ... تو موزيسين بي آتيه اي هستي . من نمي توانم به ارتباطم با تو را ادامه بدهم ، مي خواهم با فرد ديگري ازدواج كنم ... خداحافظ ."
فريدون اولين تلخي بزرگ زندگيش را مي چشد و سرخورده و دلشكسته با اولين پيشنهاد تهران را ترك مي كند و در كاباره كازباي شيراز به همراه گروهي از دوستانش به اجراي كارهاي انگليسي زبان راك و بلوز ، به خصوص مقتدايش " ري چارلز " مي پردازد .

آغاز راه شهرت
د رسال 50 به پيشنهاد يكي از دوستانش به "خسرو هريتاش" كرگرداني كه براي فيلم "آدمك" به دنبال خواننده اي تازه نفس مي گشت معرفي مي شود . هريتاش به محض شنيدن صداي بم و گرفته فريدون او را براي اجراي دو ترانه فيلم ، "آدمك" و"پروانه من " انتخاب مي كند . فريدون در 21 سالگي با اجراي اين دو ترانه گام در جاده شهرت و موفقيت مي گذارد و فصل جديدي از زندگي هنريش آغاز مي شود . او به پيشنهاد مديران كاكوله از شيراز به تهران مي آيد وشروع به اجراي برنامه ميكند . در همين حال " فرشيد رمزي" كارگردان شوي تلويزيوني "شش وهشت" در پي اختلاف با گروه ـ داريوش و كيوان و افشين ـ به سراغ فريدون مي آيد . حاصل اين همكاري دو ترنه "غم تنهايي" و "زندون دل" بود كه اين دو ترانه به خصوص دومي فريدون را به عنوان يك خواننده صاحب سبك به جامعه موسيقي ايران معرفي كرد .
ازدواج بي دوام
در همان سال با خانم "گلي فتوره چي" از طريق يكي از دوستان اشنا مي شود كه اين آشنايي به ازدواج منجر مي شود .ازدواجي كه بيشتر از يك سال ونيم دوام نياورد .گرچه بعد از جدايي آنها پيوسته با علاقه احترام از هم ياد مي كردند.
تنگنا سرگذشت آينده !
در سال 52 ترانه ماندگار و تاثيرگذار " تنگنا" را براي فيلمي به همين نام اجرا مي كند كه نه تنها سرنوشت "علي خوش دست" شخصيت اصبلي اين فيلم است بلكه بعدها سرنوشت شوم وغم انگيز خود او هم مي شود . در همين سال او دو ترانه " نياز" و"هواي تازه" را در شوي رنگارنگ اجرا مي كند .
فروغي به علت جنس صداي خاص وموسيقي نويي كه ارايه مي دهد و با تاكيد برروي برخي از كلمات ، كه به لحن ويژه اي دست يافته بود به يك هنرمند مولف در عرصه موسيقي تبديل مي شود و كنسرتهاي تكنفره او مورد استقبال قابل توجه يي قرار مي گيرد .
در سال 53 با رواج نوار هاي كاست فروغي اولين كاست خود اب عنوان "نياز" را به بازار عرضه مي كند . او درسال 54 فرزان دلجو او را به بازي و ساخت موسيقي متن فيلم "ياران" دعوت مي كند كه فروغي تنها ساخت موسيقي متن را مي پزيرد و بازي در نقش مورد نظر به داريوش سپرده مي شود . او در همين سال دومين كاست خود با همين نام به دوستدارنش تقديم مي كند .
فريدون خواننده سياسي ملي
در هين سال به علت اجراي ترانه "سال قحطي" از طرف رژيم شاه دو سال ممنوع الصدا ميشود .
در همين ايام جشن شاهنشاهي در شمال برگزار مي شود و از خوانندگان خواسته مي شود به اجراي برنامه بپردازند . اما درست زماني كه نوبت به فريدون مي رسد ، او با دوستانش به ساحل ميرود و براي خودشان مي زنند و مي خوانند . ساعت 10:30 ساوك او را پيدا مي كند و به مجلس مي برد . رهبر اركست از او مي پرسد : "چه آهنگي ميخواهي؟" فريدون اشاره مي كند كه نيازي نيست و با گيتارش مي رود جلو . بر خلاف بقيه ، بي آنكه به شاه تعظيم كند ، با اشاره سر شروع ميكند :
"يك نفر مي ياد كه من منتظر ديدنشم
يك نفر مي ياد كه من تشنه بوييدنشم ..."
پس اجراي ترانه "هميشه غايب" از برابر شاه بلند مي شود و مي رود . ساواك او را دستگير مي كند و تحت پيگرد قرار مي دهد . پس از مدتي ساواك يه پاكت حاوي شعر و يك پاكت حاوي يك چك به فروغي مي دهد كه شعر را بخواند واز اتهام برهد . او چك را پاره مي كند و شعر را به خانه مي برد . مدتي بعد او شعر را مي خواند و خوشش مي آيد ، بر روي آن ترانه مي گذارد و ترانه "خاك" اينگونه متولد مي شود . پس اعلام فضاي باز سياسي او سومين كاست خود تحت عنوان "سال قحطي" را به بازار عرضه مي كند .
ترانه هاي فريدون نمايند جريان تازه اي مي شود ، صدايش رنگ عصيان و سر برآوردن عقده هاي اجتماعي و فرهنگي بود . همه اين عناصر موجب مي شود كه به او لقب "خواننده ملي" بدهند . در سال 57 در بحبوبه انقلاب همگام بر مردم و در اعتراض به وضعييت موجود كاست "بت شكن" را منشر مي كند . در همين سال ترانه "روسپي" اجرا مي كند كه هرگز اجازه انتشار به آن داده نشد .

فريدون فروغي با آغازي نو
بعد از انقلاب بر خلاف اكثر خواننده هاي مطرح در ايران مي ماند و در سال 58 به اجراي كنسرت مي پردازد كه اين كنسرت تحت عنوان " فريدون فروغي با آغازي نو" به صورت كاست به بازار عرضه ميشود كه اين كاست بيشترين تيتراژ فروش را به خود اختصاص مي دهد . ويژگي اصلي كاست ترانه هاي ريتميكي چون "حقه" و "شياد" است كه به علت محتواي خاصش باعث محبوبيت بيش از پيش او مي شود .
او در سال 59 دو ترانه "يار دبستاني من" را براي فيلم "از فرياد تا ترور" اجرا ميكند . در سال 60 با اجراي "كوچه شهر دلم " اين ترانه را به همراه تعداد ديگري از كارهايش در كاست مشتركي با كوروش يغمايي به نام "سل" به بازار عرضه مي كند .
اين آغاز سكوت بيسست ساله فريدون است .
روزهاي انزوا
در سال هاي 60 ـ61 ترانه 4 قسمتي "چرا نه ؟ " را مي سازد . ترانه اي كه هچگاه اجازه پخش پيدا نكرد .
رفته رفته فريون دلسرد و نااميد مي شود ولي با همهء نااميدي ها ، حاضر حاضر نميشود براي ادامه فعاليت ايران را ترك كند . روزهاي عمر فريدون همچنان در انزوا و تنهايي ميگذرد ...
او در سال 73 با خانم سوسن معادليان ازدواج مي كند .اين پيوند مقداري اميد را در دل فريدون منزوي زنده ميكند .
كنسرت كيش به اميد آينده
در اسفند 77 با اصرار جواهرفروشان بازار كيش مجوز برنامه در كيش براي فريدون صادر مي شود !!!
و فريدون به اميد لغو ممنوعيت كاري راهي كيش مي شود . با وجود تبلغات محدود عدهْ كثيري در سالن كنسرت دور هم مي آيند تا صداي لحظه هاي تنهايي خود را اين بار درجمع بشنوند . فريدون از بين جمعييت سالن مي گذرد و پا به سن مي گذارد . گيتارش را بر دوشش مي اندازد و وقتي جمعييت مقابل خود را مي بيند ، هق هق در خود مي گريد و اشك از گونه هايش مي چكد . انگشت هايش به سيم هاي گيتار برخورد مي كند و تمام اين بيست سال رابه ياد مي آورد...
شروع به اجرا مي كند و همراه ناله هاي گيتارش تمام سكوت اين بيست سال را فرياد مي كند . حالا سالن هم با فريدون مي گريد .
آتش و گل يخ
بعد چند بار اجرا در كيش با اميدي دوباره به تهران باز ميگردد ، ولي مسئولان همچنان از صدور مجوز براي انتشار كاست جديد فريدون امتناع مي كنند . هر بار به بهانه اي ؛ يكبار به جرم اعتياد نداشته ، يكبار به جرم بهايي بودن ، يك بار به جرم فروغي بودن و ...
در همين ايام قرار بود در فيلم "گل يخ" به كارگرداني "كيومرث پور احمد" بازي كند و بخواند . اما باز هم عدم صدور مجوز مانع مي شود . قصه اين فيلم قصه سرگذشت يه خواننده تنها بود ـ شايد قصه خود فريدون ـ كه ...
در سال 79 "دچار" را براي فيلم "دختري به نام تندر" مي خواند و تا قيامت در انتظار اكران آن مي ماند !

... و فريدون دق كرد
فريدون فروغي در سحر گاه جمعه 13 مهر 1380 در خانه اش واقع در تهرانپارس ، درانزوا و تنهايي ، از زندگي و پليديهايش خود را مي رهاند و داشته ها و نداشته هايش را براي آنهايي مي گذارد ، كه او را از نفس كشيدن و زندگي كردن باز داشتن . علت مرگ سكته قلبي ، فريدون بالاخره دق كرد ! ...
پيكرش به وصيت خودش در كنار چشمه اي به زلالي چشمه "قريه من" به خاك سپرده مي شود در حالي كه تنها اشك خانواده اش او را بدرقه مي كرد .
شنبه اكثر روزنامه ها خبر را مي نويسن . رفته رفته مقابل خانه شخصي فريدون شلوغ مي شود . ازدحام جمععيت ايجاد ترافيك مي كند و اين ازدحام تا چند روز ادامه مي يابد . مراسم ختم روز سه شنبه 17 مهر ماه برگزار مي شود . مراسم ختمي كه شبيه ختم نبود . ترانه هاي فريدون در بيرون مسجد پخش مي شود وهمه افراد حاضر با شمع هاي روشن در دست همراه آن زمزه مي كنند واشك مي ريزند .
انگار فريدون آخرين كنسرتش را اجرا مي كرد ، آن هم بدون مجوز!!!...
... اما آواي فريدون فروغي ختم نمي شود . تعابير بسياري در مورد مرگ او بيان شد . از جمله اينكه : " مرگ فروغي اعتراضي ديگر بود"
اما دوستي مي گفت : " فريدون با مرگ خود آخرين ترانه اش را سرود تا همه بدون مجوز آن را بشنوند ."
روحش شاد...
" بگوييد بر گورم بنويسند
زندگي را دوست داشت ، ولي آن را نشناخت
مهربان بود ، ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت ، ولي از آن لذت نبرد
در آبكير قلبش جنب وجوش بود ، ولي كسي به آن راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي كرد ، ولي هرگز دل به كسي نداد
وخلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي كردن دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن ."
فريدون فروغي ـ 1373