براي پايان دادن عطش بيقرار،
شنوا، بيدار، بيترديد،
بسياركوش، پريقين، با درمهُ اندك،
چونان كرگدن تنها سفر كردم.
شاخه هاي خيزران پيچ خورده و در هم رفته اند ،
كه سودا زدهُ زن و فرزندند؛
و من، همچون شاخه هاي بالاي درخت كه از كجي آزاد است،
چونان كرگدن تنها سفر كردم.
همه جا رها، تنهاي تنها،
در تلاش يافتن دورترين سرزمين،
خطر ها را، بي باك، به جان خريدار،
چونان كرگدن تنها سفر كردم.
براي من طاعون، ورم، درد هست؛
و نيش، هراس، بيماري!
با ديدن اين هراس در زادهُ كام،
چونان كرگدن تنها سفر كردم.
گرما، سرما، گرسنگي، عطش،
تندباد، سوزش خورشيد، صف خرمگسان، ماران؛
با چيرگي بر يكي و بر همهُ اينان،
چونان كرگدن تنها سفر كردم.
چون ژنده پيل تناور، بر گونه نيلوفر،
كه چون دلش هواي خلوتي در گوشهُ جنگل كند،
از گله كناره ميگيرد،
چونا كرگدن تنها سفر كردم.
آز رفته، ريا رفته، نياز رفته، رشك رفته،
هوس ها و پندار ها همه بر باد داده،
با چشماني فرو كنده، بي درنگ،
با دلي كه نه چركين شود، نه بسوزد،
نه خداوند رعيت، نه غلام شهريار،
بازي، شادي، و شعف هاي اين جهاني؛
بر همهُ اينها دست يازيده و روي از همه برتافته،
زنده از زهر وجودها،
چون شير، بيمناك از زوزهها،
شاه جانوران كه فاتحانه ميرود،
رخت و تخت خويش به دور افكنده،
جون باد، نه در بند دام،
چون نيلوفر، بي آلايش آب،
سخن "خويشاوند خورشيد" را به جان شنيده،
چون كرگدن تنها سفر كردم...
... چه بگوییم؟دنیای اینها "دنیایاربعه" است و خودشان هم ، هم!
همین واماندگان قابیل را می گویم ، ساکنان دنیای اربعه : آب و خاک و آتش و باد . آدمهاییاند با طبایع اربعه: سودا و بلغم و صفرا و دم ، و مزاج های اربعه: حرارت و برودت و رطوبت و یبوست! مقیم ربعمسکون! غمها و شادیهای این حیوانات ناطق چهارپایه نیز بر همین گونه چهار جور است: مختصر متقارن و موزون و مقفی! و نیز چهار چیز است به ترتیب اهمیت: شکم و زیر شکم و تنپوش و نشیمنگاه! خلاصه همه چیزشان اربعه است؛ هستی و حیاتشان دو دو تا چهار تا! باز هم اربعه! اربعه در اربعه در اربعه!
چه خوب چه راحت! چقدر فاصلهشان با خوشبختی نزدیک است! درست چهار انگشت! باز هم شد اربعه!
برای آدمهای "چهارپایی" کفر و دین ، دنیا و آخرت ، ماتریالیسم و ایدالیسم ، سوسیالیسم و بورژوازی ، مارکس و محمد ، خداپرستی و رئیسپرستی ، رستم و علی ، انترناسیونال دوم و رایش سوم و امام ششم یکی است.
بهشت این مومنین "چهارپایه" را ببین تهوع آور است! دنیایی است دنیای "بیعاری" ، "عیاشی" و "مصرف". انبار "طعام" و "جماع" و دیگر هیچ! جویبارهای بهشتیشان چیست؟ شیر و عسل! همدم دلشان کیست؟ حور و غلمان! زن های عظیمالکپل دمبهدار خوش کلهپاچه. فاصله میان دو پله نشیمنگاهشان به اندازهُ فاصله میان مغرب و مشرق! برای مقدسینی هم که دارای انحراف جنسی هستند غلمان آمادهاند! بچه خوشگلهای سبزخط و سیهخال زیر ابرو برداشتهُ عشوهگر! طول مدت هر جماعی هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه و هفت ثانیه! آنهم سالهای آن دنیا ، از سالهای قیامت که هر روزش هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و ...!! چه اشتها کثیف و متعفنی !
همه یک دستگاهاند!دستگاه مصرفکننده ، نه ، تبدلکننده ، تبدیلکنندهُ غذاهای پاکیزه و میوههای پر شهد و لطیف و سبزیهای رنگین و معطر به کود حیوانی، آبهای زلال به زهر آب.
البته تولید های معنوی هم دارند: زرنگیهای موشی و حقههای مارمولکی و پوز پوزهای سگی و کینههای شتری و تلونهای بوقلمونی و حیلههای شغالی و آرامشهای خری و نجابتهای گاوی و حسدهای خروسی و حرصهای مورچهای و هوسهای خوکی و باد و برتهای پلنگی و اطاعتهای گوسفندی و جست وخیزهای خرگوشی و...
طویلهای است ، باغ وحش! این است معنی عالم صغیر در این جور آدمکهای قابیلی !
خواستم مقدمه اي براين متن اضافه كنم . ديدم هر چه بنويسم بيهوده است . پس بدون شرح بخوانيد . قصه يكي بود يكي نبود ، اين بار نه براي خوابيدن ، براي بيدار شدن !!!
شهيد شاهد
يكي بود ، يكي نبود ، غير از خدا هيچ كس نبود . يك ده كوره بود ، خراب آباد ، تو گوشه كوير ، مونده از روزگاراي قديم . سوت و كور !
توي اين ده ، چند تا آخوند و ملا و سيِِّد و دعانويس و جن گير وجود داشت ، چند تايي هم دكاندار و خر پول و ربا خوار ، كه البته مثل همه جا ، اين دو تو دسته با هم ساخت و پاخت داشتند . يك خان بدسيبلي هم بالا سر همه ، ( كه البته جديداْ تغيير تيپ داده بود ، سيبيل به اضافه ريش ، با يه عبا و امامه ؛ اِ .. اين كه شد آخوند ِ ) اين دو دسته هم دور و برش . چند تا قرتي هم تازگي ها پيدا شده بودند . بقيه هم ، رعيت ، يك چيزايي بين حيوان و انسان : هيچ ، نه نوري نه اميدي ، نه ايماني ، نه حتي در خواب آرزوي يه زندگي آدميزادي .
اما يه دست از شهري ها اومده بودند ژاندارم ده رو ديده بودند ، با هم ساخت و پاخت كرده بودند تا ژاندارمه از زورش ، از موقعيتش ، از هارت و پورتي كه داره ، از ترسي كه چشم ها رو گرفته استفاده كنه ، جوون هاي ده رو ، همه جاكش بار بياره و زن هاي ده رو ، دخترهاي ده رو ، همه روسپي و بدكاره . خوب معلوم بود اين دسته مي خواستن به ده رخنه كنند ، كم كم زمينها رو بگيرند ، قناتها رو بگيرند ، بچاپند .
معلوم بود كي مي خواد جلوي اينها مقاومت كنه ؟ آخوندها و ملاها و رمالها و جن گيرها ؟ او نها كه اهل مقاومت نيستند ، اونها كه شعورشون نميرسه ، اونها هم كه شعورشون مي رسه ، حقه بازند و دستشون تو دست همين دسته ، همين ژاندارمه . اونا رلي رو بازي مي كردند كه ما مثلاْ مخالف اين كاراييم . اما جوري مخالفت مي كردند كه راه رو براي ژاندارمه صاف مي كردند . جوريكه دختراي ده ، از ترس اونها ، از نفرت از اونها ، دسته دسته به پاسگاه پناه مي آوردند . رباخوار و دكان دار مي خواي مخالفت كنند ؟ اونها كه از اين وضع كلي سود مي بردند .
توي اين چنين بساطي ، يك معلمي بود ، معلم مدرسه اين ده . زندگي ديگه اي داشت . با يه خروار درد و تنهايي حرف هاي خوبي ميزد . از زندگي مي گفت ، از عدالت ، ... ، از اين كه فريب ژاندارم رو نخوريم ، از اين كه افسون ملا را گوش نديم ، از اين كه نذاريم رباخوار خون ما را بمكد ، دكان دار جيبمان را خالي كند ، از اينكه ما مي تونيم آدم باشيم . اما همه سرمايه ش يك مشت كلام بود . يك خودكار و چند ورق كاغذ . اما بري اثبات حقانيتش يه شاهدي كه بتونه ثابت كنه حرفاش راسته نداشت . هيچ كس حاضر نشد به حقانيتش گواهي بده .
باز خدا !
يه معجزه اي اتفاق افتاد . دو تا پيدا شدن ؛ يك پسر و يك دختر . يه عروس ، يه داماد . چه عروسي اي ! چه عشقي ! چه داستان شور انگيزي ! بالاخره كار معلمه ساز شد و راهش هموار ....
به زنها مي گفت ، به دختر هاي ده مي گفت : اينها همش نقشه ست . مي خواهند به اسم آزادد شدن شما را لاابالي بار بياورند ، به اسم امروزي شدن ، شما رو روسپي بار بيارن . مي خواهند از شما كنيزك هاي تازه بزك كرده بسازند. شما مي تونيد انسان باشيد ، آزاد باشيد . چقدر ؟ مي تونيد زن بدكاره دم گاراژها نباشيد . شما ، يك گوهر خدايي زن بودن داريد ، همه را توي اين بازار كند پليد كثيف ،نريزيد ! نفروشيد ! آخونده مي گفت : نميشه . رماله مي گفت : ممكن نيست . زن مسلمون همينه ، همين كه مي بينيد ، همين ضعيفه ها ، پا شكسته هاي پشت تاپو . قرتي ها هم ، قاه قاه مي زدند زير خنده : چي ميگي ؟ اينها خيالبافيه ، افتخار زن هم ، به همين زيباييهاي تنشه و نشون مي دن و بايد هم نشون بدن . اين حقه زنه .معلم مي گفت : نه در ميان اين دو بايد در جستجوي زن ديگري بود .
اما مي پرسيدند : چي ميگي ؟ چه جور ميشه ؟ مثل كي ؟ مثل مثل چي؟
معلم به راحتي مي گفت : ها ! مثل محبوبه ، مثل محبوبه .
ملاها مي گفتند فاطمه و خديجه و زينب از طينت ديگري هستند . نمي شه از دختر امروز ، از زن امروز ، انتظار داشت كه مثل زينب زندگي كند .، مثل فاطمه عروسي كند ، مثل زينب و فاطمه شخصيّت انساني داشته باشد .معلم مي گفت : نه فاطمه رسالتش اينه كه ما را مثل خودش بسازه .
چه جور ؟
مثل محبوبه .
معلم مي گفت : تعريف زندگي در اسلام ، عقيده و جهاد در راه عقيده است . مرتجع مي گفت : آري ، اما اين محمد و علي و حسن و حسين اند كه مي توانند . متجدد مي گفت اينها اوتوپياگري است ، خيال است ، ايدئاليسم مطلق است . انسان بر اساس غريزه ساخته شده است و تمايلات . خود سازي انسان يك اعجاز است و اعجاز ، امكان عملي ندارد . معلم مي گفت : ممكن است . مي تواني . عملي است . قابل پياده شدن است .
مي گفتند : چگونه ؟
مي گفت : مثل حسن .
واقعيت پرستها ، رئاليستها ، يعني آنهايي كه تسليم وضع موجودند ، مي گفتند : امروز فرهنگ عوض شده است . توليد ، آموزش ، پرورش ،الگوها عوض شده . امروز تيپ ايدآل زن ژندارك نيست ، فاطمه و زينب نيست . خانم تويئگي ، بريژت باردو است ، گوگوش است. (و امروز امثال مدونا و بريتني اسپرس و جنيفر لوپز)
معلم ميگفت : اما معجزه انساني اين قدرت را به دختر ما مي تواند بدهد كه اگر او برگردد به فرهنگ خودش .
چگونه ميشود ؟ اين خيال محال است .
معلم مي گفت : چرا . چگونه ؟ مثل كي ؟ مثل محبوبه .
روشنفكر مي گفت : مذهب ديگر رسالتش به پايان پذيرفته . قرن ما قرني نيست كه بتواند مذهب را به عنوان يك عامل سازنده و پيش برنده انسان ساز بپذيرد . پيروان اسلام را بنگريد : همه نسل فرسوده ُ منجمد كهنهُ بي رمق . بي هيچ آرمان . بي هيچ حركت . بي هيچ نوانديشي . اينها نمونه هاي عيني اسلام انساني كه اسلام مي تواند در زمان ما بسازد . معلم مي گفت : نه ، اين قالبهاي منجمدي كه خود را به اسلام چسبانده ، اينها ساخت ايدولوژي اسلام نيستند .هنوز هم اسلام مي تواند مقلب القلوب معجزه گري باشد ، همچنان كه در چهارده قرن پيش بود .
ـ نه اينها ادعاست ، همه خيال ، همه تعصب ، غير ممكنه .
معلم مي گفت : ممكنه . اصلاْ هست ، نمونه دارم بيا : محبوبه و حسن .
مي گفتند اساساً مذهب با سرمايه داري ساخت و پاخت ذاتي و جوهري دارد . تازه ، زهدي هم كه مذهب تعبير مي كند ، يك زهد صوفيانه است . زهد انقلابي تنها در انحصار و اتكاء ايدوئولوژي ماست . معلم ميگفت كه زهد علي يك زهد صوفيانه نيست . علي صوفي نيست . علي انقلابي ترين مرد تاريخ است . محمد مردي كه در ضرف نه سال ، هفتاد تلاش نظامي و جهاد دارد ، مردي كه در ظرف ده سال يك امت نوين بر روي زمين خلق كرده است ، نميتواند يك صوفي باشد . بنابراين زهدي كه اسلام تبليغ مي كند اساساً يك زهد انقلابي است .
ـ اينها همه ادعاست . يك خانوادهه مسلمان ، خانوالدهاي است كه ... مي بينيم . خانواده اي پدر سالار است ، مرد حاكم مطلق است ، خداي خانه است و زن به صورت يك ابزار جنسي در خدمت مرد ، بي هيچ شرف و شرافتي . يك زنداني محترم در حرم .
معلم مي گفت : د راسلام ابتكار شده كه مرد در انتخاب همسرش بر مباني ايدولوژيك تكيه كند و بر عكس نيز ، زن در انتخاب شوهرش ، ضابطه آدم بودن را ملاك قرار دهد .
ـ باز هم ادعاست . خانواده مذهبي همين حاجي هاتي بازار ، همين ملاهاي حوزه با زنهايشان .
ايدوئولوژي هاي انقلابي غير مذهبي عصر ماست كه مي تواند ازخانواده يك كانون اجتماعي ، سياسي ، فكري وانقلابي بسازد كه از دختر يك سرباز مجاهد مي سازد و از شوهر ، يك قهرماني كه زندگي، خانواده ، فرزند و عشقش را فداي آرمانش مي كند و بنياد زندگي زناشويي شان ، بر ايدئولوژي استوار ميشود .
و معلم مي گفت : همه اين ارزشها و آرمانها ، تعريف از يك خانواده ُ مسلمان است .
ادعا ! كو ؟ كجا ؟ مثل كي؟
ـ خانه حسن و محبوبه .
معلم مي گفت : شهادت در اسلام خود يك اصل است ، مستقل ، در كنار جهاد . شهادت دعوتي است كه به همه نسل ها در همهُ عصرها كه اگر مي تواني بيمران : "جهاد" و اگر نميتواني : بمير "شهادت" .
چگونه ؟ نمونه؟ مثل كي؟ كدام مرگ ؟
معلم : حسن و محبوبه !
اكنون معلم براي تمام حرفهايش شاهد دارد !
معلم از حج مي گفت قصه ابراهيم: خدا فرمان مي دهد كه فرزندت را در راه عشق ذبح كن !
ابراهيم ميپذيرد . اسماعيل به پدر مژده ميدهد كه من تسليم و صبور خواهم ماند . ذبح كن!
اخلاص و ايثار در راه ايمان تا كجا !
مي گفتند : اين غصه است، از واقعيت دور است ، ساخته خيال و ايده آل.
معلم مي گفت : ممكن است . ايمان اعجاز مي كند .
ـ ادعاست ، شاهدت ؟
ـ پدر مادر حسن و محبوبه .
اسلام و انسان اكنون براي اثبات حقانيت و عظمت خويش دو شاهد به دست آورده اند و خدا اكنون دو گل سرخ ، از اين كوير زندگي زمين ، چيده و دارد مي بويد و مينوازد . اما اين معلم تنها و دردمند ، رنج زنده ماندن ميكشد . او دو شهيد همه ادعاهايش را از دست داده است و اينك تنها و داغدار با غمهايش زندگي مي كند . و از بودن خويش شرمگين است و هيچ كس بر او كه زنده و تنها مانده است ، سوگوار نيست ...
اين متني از علي شريعتي در سوگ حسن آلادپوش و همسرش محبوبه متحدين نوشته شده است . تاريخ تقريبي اسفند 55 ـ فروردين 56
جمهوري اسلامي : حكومت با مردم ، رفع نظام طبقاتي ، برابري و... يا به قول بنيانگذارش " حكومت با مستضعفين".
شايد شعارهاي مردم مستضعف فقط شعار بود . بهرحال امروز تو جامعه ما برابري حرف اول رو نميزنه . شايد اگه گمي بدبينانه نگاه كنيم . اصلاً حرف نميزنه . درست برعكس بزرگترين نشانه تضاد با اين شعارها متعلق به همون رهبر مستضفه !...
سمبل اين كه يك انقلاب فقط تا وقتي يه انقلابه كه پيروز نشده باشه ، اگه پيروز شد ميشه حاكميت ، حركتي كه براي تغيير شرايط موجود به وجود اومده بود بايد حالا در حفظ شرايط موجود تلاش كنه . بقيشم كه خودتون بهتر مي دونيد ...
اما اين سمبل؛ به ظاهر آرامگاهي در چند كيلومتري تهران شهر سياست به سمت قم شهر مذهب ، يك بناي نيمه سياسي نيمه مذهبي كه تنها حسن ساختنش اينه كه يه شخصيّت انقلابي كه برابري بزرگترين شعارش بود اونجا دفن شده !
چند وقت پيش يه كتاب مي خوندم درباره ابوذر ۀ حتماً ميشناسيدش البته نمي دونم چقدر ؟!
جندب ابن جناده صحرا نشين بدوي كه اسلام او را تبديل كرد به ابوذر ! ابوذري با افكاري سوسيالتر از ماركس ! و زباني برنده تر از شمشير .
ميگن معاويه در زمان عثمان در حال ساخت يك بناي بزرگ و مجلل براي كارهاي سياسي شام بود . ابوذر وقتي اينه بنا رو مي بينه لب به اعتراض باز مي كنه . ميگه : " اگه اين بنا رو از مال خودت ميسازي اسراف است و اگر از پول مردم خيانت ... ".
حالا من چند تا سئوال برام پيش اومده :
آيا ساختن چنين بناي در زماني كه كشور در شرايط بحراني بعد از جنگ بود با چنان هزينه اي اسراف نيست ؟
ـ البته در صورتي كه شامل قسمت دوم جمله ابوذر نشه !؟ ـ
آيا وقتي كه محمد (ص) چنين مدفني براي او ساخته شد ؟
ـ درست زماني كه علي و فاطمه و ... شخصيت هايي كه برپا كنندگان اين مقبره خود را دنباله رو آنان مي نماند در قيد حيات بودند ـ
آيا اصلاً ساخت مقبر هاي آنچناني از اسلام وتشيع به ما رسيده يا از يه جاهاي ديگه وارد مذهب من و تو شده ؟
و هزار آيا و اما و چرا ي ديگه ؟!
من از خودم مي پرسم كه با هزينه ساخت چنين بناهايي ميشه چند نفر از مردم ، اين امت ، اين ناس كه ناموس خدا هستن رو از اين فلاكت در اورد .
من معتقدم كه شخسيت هايي كه ما براشون مقبره هاي طلايي ونقره اي مي سازيم هيچ نيازي به اين قبيل قدرداني ها ندارند كه امام وامام زاده بايد راهنماي راه باشند نه هدف . نه وسيله نذر و بخشش و شفائ و پادرميوني بين بنده و خدا . شايد اگه يه روز بپذيريم كه اونا راهنماي شدن ما انسان ها هستن ديگه نيازي نباشه كه هر روز يا هر هفته يا هر سال بهشون متوسل بشيم تا توبه مون مقبول بيفته وگناه هامون بخشيده بشه و نيفتيم تو آتيش جهنم !! !! !! ...
بايد درك كنم ودرك كنيم كه آرمان اونها نجات و رهايي بود نه مدفن طلايي !!! ...