تبليغاتX
قمارباز

مرا كسي نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان كه "كسي مي خواست " ، كه من كس نداشتم ، كسم خدا بود . كس بي كسان . او بود كه مرا ساخت ، آ نچنان كه خودش مي خواست ، نه از من پرسيد و نه از "من ديگر"م . من يك گِل ِ بي صاحب بودم . مرا از روح خود در آن دميد و ، و بر روي خاك و در زير آفتاب ، تنها رهايم كرد . " مرا به خود واگذاشت" . عاق آسمان !

كسي هم مرا دوست نداشت ؛ به فكرم نبود . وقتي داشتند مرا مي آفريدند ، مي سرشتند ، كسي آن گوشه خدا خدا نمي كرد. وقتي داشتم روح مي پذيرفتم ، شكل مي گرفتم ، قد مي كشيدم ، چشمهايم رنگ مي خورد ، چهره ام طرح ميشد ، بيني ام نجابت مي گرفت ، فرشته ظريف وشوخ و مهربان و چابك پنجه اي ، با نوك انگشتان كوچك سحر آفرينش ، آن را صاف و صوف نميكرد ، بر انگاره "كاشكي" كه تكدرختي خشك بر پرده خيالش تصور كرده است . آن را تيز  و عصيانگر و مهاجم نمي پرداخت ؛ وقتي مي خواستند قامتم را بربكشند خويشاوند شاعر خيال پرور و بلند پروازي نداشتم تا خيال و آرزوي خويش را نثار بالاي من كند ؛ وقتي مي خواستند كار دل را در سينه ام آغاز كنند ، آشناي دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و ، از خزانهُ دل هاي خوب ، بهترين را برگزيند ؛ وقتي روح را خواستند در كالبدم بدمند ، هيچ كس ، پريشان و ملتهب دست به كار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قديسان ، شاعران ، عارفان و الهه هاي زيباييهاي روح و خدايان هنر و احساس و ايمان ، نازتين و نازترين را انتخاب كند ، وقتي ... وقتي ... وقتي ... وقتي ... وقتي ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت توسط قمارباز |

 "يارو  رو ! با گيتار نشسته وسط ظهر گرما سيرابي مي خوره ، اونم با اين سر و وضع ، آخه آدم چي بگه ."

وقتي داشتم آب سيرابي رو با لذت سر مي كشيدم تا از سر ميز پاشم ، اين تكه جملات از پچ پچ چند نفري كه چند تا ميز اونطرف تر نشسته بودند دستگيرم شد .

تازه اين اولش بود ، تا قضيه رو واسه بچه هاي وبلاگ تعريف كردم ، چي بگم ، چشمتون روز بد نبينه ؛

انگار آسمون به زمين اومده ؛

سيعديوس با اون قيافهُ حق به جانب ش اخماشو كرد تو هم ، اصلاً قاطي كرده بود . مي خواست به شيوهُ زئوس من پرومته گنهكار رو تبعيد كنه به "جايي كه عرب ني انداخت" !

زوربا هم مثل هميشه با همون پوزخند نيش دارش طعنه ميزد : " تو كه خودت هيچ هنري نداري و نمي توني داشته باشي ، ولي با اين كارات آبروي هنر و هنرمند رو بردي ... "

ع.ع هم كه هيچي ، ما رو كرده بود سوژه ، هرچند كه خودشم دلش پر مي زد واسه يه كاسه سيرابي !

من هم هاج و واج تو فكر پيدا كردن يه رابطه دو دو تا چهار تا بين سيرابي و گيتار و هنر و ملامت و ...

هر چي فكر كردم ربط اينارو نفهميدم . شايد اصلاً ربطش اينه كه هيچ ربطي به هم ندارن !

ما شديم منفور هر چي هنرمند و طباخي يه !

سر همين قضيه دفعه بعد كه اين بار يكي از كتاب هاي كامو دستم بود ، بعد از كلي كلنجار با خودم ، وقتي خودم رو راضي كردم كه برم تو طباخي و سفارش يه كاسه سيرابي بدم ، هزار جور مواظب بودم كه كتاب رو طوري مخفي كنم كه مبادا كسي اونو تو دستم ببينه و به عرصه فلسفه و ادبيات و شخص شخيص كامو اهانت بشه !

***

ولي خوب حالا پشيمونم ...

آقا اصلاً كي گفته نبايد با گيتار نشست و سيرابي خورد ؟!

آقا اصلاً كجا اومده كه نبايد در ضمن حاضر شدن كاسه سيرابي به اهتمام ليمو و سركه و سنگك و ... ، كتاب آقاي كامو رو باز كرد و چند خط از افكار ابسورديت اوشون رو مطالعه كرد ؟!

كنجكاوي و پرسشهاي ذهن و درد هاي دل و شوريدگي هاي سر و بقيه مرضهاي ما رو كه تسكيني براش نيست ، لااقل همين سيرابي رو كه درد معده ما رو التيام ميده از ما نگيريد .

آقا اصلاً من عاشق عقايد عجيب و غريب "نيچه" ام . مگه نيچه نميگه بايد الواح نيك و بد ( هنجارها ) رو شكست و فراتر از نيك و بد رفت ! ( حالا شما پيدا كنيد رابطه ُ سيرابي و گيتار و كتاب رو با نيك و بد ؟! )

حالا ديگه تصميمم رو گرفتم !

مي خوام در يك اقدام جسورانه و انقلابي پس از ورود به طباخي و سفارش يك كاسه سيراب شيردان در زمان انتظار وصول كاسه كتاب رو باز كنه با ژست متفكرانه شروع به مطالعه كنم !

البته اين بار شريعتي و قصه هبوط من !

پس قرار ما ، فردا جنب ميدان آزادي ـ رو به روي ايران فيلم ـ طباخي آهو ! ...

نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است ...

زنده باد سيرابي ! ...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت توسط قمارباز |

زن

روزي نيست كه خبري در مورد تجاوز و هتك حرمت زنان و دختران از کشورهاي جنگ زده به خصوص عراق و افغانستان منتشر نشود‌. همين چند روز پيش بود كه خبر تجاوز به يك زن عراقي و سپس به آتش كشيده شدن او توسط پنج نظامي امریکایی از شبکه‌های سیما در بخش‌های مختلف خبری پخش شد . همچنین هر روز در خبرها تجاوز به زنان و کودکان عراقی در زنان ابو غریب و حتی مناطق خارج از محدوده نظامی منتشر می‌شود.

شاید در نظر شنونده این جنایات به عنوان یکی از نتایج جنگ و اشغال تررقی شود . البته این دید تا حدود زیادی درست به نظر برسد. چنانکه در طول تارخ بشر همیشه تجاوز به زنان و دختران مغلوب یکی از نتایج قطعی جنگ بوده است. این موضوع  از گذشته بسیار دور مرسوم بوده  و انسان متجدد قرن بیست و یکم نیز همچنان از این قانون نانوشته جنگ تبعیت می کند. آخرین نمونه های این حالت را در سالهای گذشته در نسل کشی بوسنیایی‌ها، حمله نظامی آمریکا به افغانستان و عراق، جنگهای روندا و حتی در همین جنگ هشت ساله ایران و عراق و هر جنگ بین الملی، داخلی و حتی قبیله‌ای مشاهده کرده‌ایم.

نکته‌ای که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد این قبیل اعمال نتایج جنگ و اشغال نیست و جنگ تنها این قضیه را پر‌نمودتر و واضح تر در معرض دید قرار می‌دهد. در کشور ما نیز این جرائم روز به روز بیشتر و علنی تر صورت می گیرد. هر کافیست تا صفحه حوادث روزنامه ها را باز کنید تا متوجه شوید که حداقل نیمی از خبر‌های این صفحه مربوط به تجاوز و فحشاء می باشد. هر چند در اکثر هفته‌نامه‌ها  این خبر‌‌ها برای جذب خواننده به روی جلد میرود ولی نباید تمام آنان را دور از واقعیت شمرد. بهرحال این آمار در کشور ما روز به روز در حال رشد است.

آخرین نمونه‌ها که سر وصدای زیادی به راه انداخت تجاوز دندانپزشک به مراجعین خود به وسیله تزریق داروی بیهوشی به جای بی‌حسی بود که پس از قضایای خفاش شب و جنایات پاکدشت یکبار دیگر احساسات عمومی را تحت الشعاع قرار داد. (البته نه به آن شدت زیرا قربانیان آقای دکتر همه زنده و سلامت بودند‌!)

تجاوز به یک دختر دانشجو در آشتيان که با اعتراضات و حتی تظاهرات شدید دانشجویان این شهرستان همراه بود و بنا به دلایل واضح بازتاب چندانی در کشور نداشت نيز وخامت بروز اين قبيل جرائم جنسي را بيشتر نمايان مي‌كند.

نکته جالب این که این بار متجاوز يا متجاوزان مامورين نیروی انتظامی بودند که به جرم بد حجابی قربانی را به پاسگاه منتقل کرده و به شیوهُ خودشان دختری که جرم او پوشیدن مانتو در انظار عموی بوده تنبیه کرده اند‌!(منبع دانشجوي ورودي 82 آشتيان ب.ا)

بله ماموران نیروی انتظامی که وظیه آنها حفظ و محافظت از جان و مال و ناموس! مردم است‌!

این اتفاق شدت و وسعت این قبیل اعمال را بیشتر مشخص میکند.

طبق آمار گرفته شده در هندوستان در هر سی دقیقه یک زن در این کشور مورد تجاوز قرار می گیرد. کشور که نه در حال جنگ است و نه کشور اسلامی‌ای با محدودیت های کشور ما. شاید دلیل این قبیل جنایات را قید و بندهای جامعه‌های جهان سومی و ناتوان بودن افراد این ملت‌ها از ارضای غریزه نیرومند جنسی بدانیم؛ ولی با نگاهی به کشور‌های اروپایی و  آمریکا که آزادی جنسی تا حدود زیادی اعمال می شود متوجه میشویم که این قبیل جنایات در این کشور‌ها نیز کمتر از کشور‌های مذهبی و سنتی شرق نیست.

بهرحال باز کردن و تفسیر این مسئله نه در حوصله این مطلب و نه در محدوده دانش من نیست. ولی بهرحال هدف من در این متن نگاه کوتاه و پرسشی (نه تحلیلی) به رشد این مسئله در جهان و به خصوص کشور ما بود...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت توسط قمارباز |

متن زير مقاله ايست از الكسيس كارل فيزيولوژيست فرانسوي برنده دو جايزه نوبل كه در دسامبر 1940 راجع به قدرت نيايش در مجله بزرگ آمريكايي "ريدرز دايجست" به زبان انگليسي به نگارش درآمده . اين متن در سال 1941 به صورت يك كتاب به چاپ رسيد و در سال 1944 كارل پس ترجمه اين اثر به فرانسه و چاپ در يكي از  هفته نامه ها به نارسايي هايي در اين ترجمه ديد و در همان سال پس تحقيق و بررسي و اصلاح آن را مجدداً منتشر كرد . كارل نه فيلسوف است ، نه عارف . او كسي است كه دو جايزه نوبل را برده است . او اين دو جايزه را در موضوعات فلسفي ، ادبي يا تاريخي و يا حتي علوم انساني دريافت نكرده ، در علوم دقيق بدست آورده ، يكي به خاطر پيوند رگها و شيوهُ بخيه آنها كه براي اولين بار ابدع كرده و دومي به خاطر زنده نگه داشتن قلب يك جوجه در خارج از بدن و در محيط آزمايشگاهي به مدت 35 سال !

كارل يك فيزيو لوژيست ، نه كشيش است كه از لحاظ ديني و نه فيلسوف است كه از لحاظ تفكرات كلامي و فلسفي و منطقي و نه حتي روانشناس است كه از لحاظ روانشناسي و عاطفي به مسئله نيايش توجه داشته باشد . وي طبيبي است كه در طول تماسش با بيماران مختلف آثار دعا و نيايش را در حالات روحي ، انساني و البته از لحاظ جسمي مورد مطالعه قرار داده و متن پيش روي شما خلاصه اي از مقاله كارل مي باشد .

الكسيس كارل

نيايش

در نظر ما غربي ها ، جناب عقل را در گه بسي والاتر از عشق است . ما همچنان در توسعه و تقويت قدرت مغزي خود مي كوشيم اما كوشش هاي معنوي روح از تكامل باز ايستاده اند . از ميان اين نيروهاي معنوي ، بر روي احساس عرفاني يا احساس مذهبي بيش از همه گرد فراموشي نشسته است . احساس عرفاني غالباً در نيايش تجلي مي كند . نيايش در نهايت وضوح يك پديده روحي است . حال آن كه جهان روح خارج از دسترس علوم است ، پس چگونه مي توان درباره نيايش شناخت قطعي و تجربي به دست آورد ؟

چنين به نظر مي رسد كه نيايش اصولاً كشش روح است به سوي كانون غير مادي جهان . اين حالت از طبيعت عقل سرچشمه نمي گيرد و از همين رو است كه تا آنجا كه غير قابل ادراك است ، در نظر اهل فلسفه و استدلال ، غير قابل قبول باقي مي ماند . آنان كه دلي خالي از انديشه دارند خدا را همچون گرماي خورشيد و يا عطر گل به طور طبيعي احساس مي كنند . اما همين خدايي كه چنين با كسي كه دوست داشتن را مي داند به آ ساني كنار مي آيد ، خود را از چشم آن كه جز فهميدن نمي داند پنهان مي دارد .

چگونه بايد نيايش كرد ؟

براي نيل به خدا به انجام تشريفات پيچيده و از خودگذشتگي و ايثار خون نيازي نيست . با عمل نيز مي توان ستايش كرد .  سن لويي گنزتنگ مي گويد : "انجام وظيفه ، هم ارز نيايش است . " بي شك انجام خواست خدا عبارت است از از پيروي از قوانين حيات ، قوانيني كه در تار و پود بدن ما ، خون ما و روح ما ثبت شده است . به همان نسبت كه نيايشگران از نظر شخصيت مختلفند ، با يكديگر اختلاف دارند ، اما در اين دعا همه بر دو اصل مبتني است : فقر و عشق . كاملاً مشروع است كه براي كسب نيازمندي هاي خود از خدا كمك بگيرم ولي در عين حال نامععقول است كه از او بخواهيم تا به هوس هاي ما جامهُ عمل بپوشاند و يا آنچه را به كوشش ميسر است به دعا عطا كند . تجربه نشان داده خواهش اگر مداوم سمج باشد و صورت يك نوع تهاجم بگيرد تاثير بهتري دارد . نيايش در مرحله عالي ترش ، از در خواست و عرض فراتر مي رود . در اين جا نيايش به صورت يك سير روحاني و مكاشفهُ دروني در مي آيد .

بر روي آخرين نيمكت كليساي خلوت ، يك روستايي پير نشسته بود .

به وي كفتند : شما منتظر چه هستيد ؟

گفت : من او را مي نگرم و او مرا مي نگرد .

محروميت از نيايش

نيايش بر روي صفات و خصايل انسان اثر مي گذارد . صبح نيايش كردن و بقيه روز را همچون يك وحشي به سر بردن بيهوده است . رالف والدو امرسون مي نويسد :  "هيچ كس هيچوقت نيايش نكرده است مگر آنكه چيزي دستگيرش شده باشد ."  با وجود اين مردم متجدد به نيايش به ديده يك عادت متروك مي نگرند و آن را يك رسم خرافي و باقيمانده اي از دوران توحش مي پندارند ، در واقع امروز ما از ثمرات نيايش محروم مانده ايم . حال ببينيم علل اين محروميت ها چيست ؟

اولين علت اين است كه نيايش امروز بسيار به ندرت انجام مي شود . ثانياً ، نيايش امروز غالباً بي تاثير است . بهرحال آثار نيايش ولو اين كه پديد آيد غالباً به ما نمي رسد . نتايج مادي نيايش نيز مبهم و نا آشكار است و معمولاً با ديگر پديده ها آميخته مي شود . اين آثار معمولاً به صورت نامحسوس و نا مسموع داده مي شود و اين پاسخ كه زمزمه نرمي وارد درون ما مي شود به سرعت در برابر قيل و قال جهان خارج به آساني محو ميشود .

فقدان نيايش در ميان ملتي برابر است با سقوط قطعي آن ملت

در طول تازيخ ما ، نيايش در شمار احتياجات اوليه اي ، در رديف جنگ ، ساختمان ، كار و دوست داشتن قرار داشته است . حقيقت چنين به نظر مي رسد كه احساس عرفاني جنبشي است كه از اعماق فطرت ما سرچشمه گرفته است و يك غريزه اصلي است . فعاليت هاي اخلاقي و مذهبي عملاً به يكديگر بستگي دارند . احساس اخلاقي پس از مرگِ احساس عرفاني ، ديري نمي پايد . اجتماعاتي كه احتياج نيايش را در خود كشته اند معمولاً از فساد زوال مصون نخواهند بود .

اثرات نيايش

نيايش در روح و جسم ما تاثير مي گذارد . اين تاثير به كيفيت ، شدت و تواتر نيايش بستگي دارد . شناختن اين كه تواتر نيايش چيست آسان است . تا حدودي شدت را مي توان دريافت . اما ، كيفيت آن ، سرزمين نا شناخته اي است . زيرا ، ما وسيله اي براي سنجش ايمان و ميزان عشق ديگران در دست نداريم .

در چهره كساني كه به نيايش مي پردازند تا حدود تقريباً ثابتي حس وظيفه شناسي ، كمي حسد و شرارت و تا اندازه اي حس نيكي و خير خواهي نسبت به ديگران خوانده مي شود .

و تدوام نيايش رفته رفته يك حس صلح دروني ، يك هماهنگي و سازش خوش فعاليت هاي عصبي و اخلاقي ، بزرگترين ظرفيت تحمل در برابر محروميت ، اتهام ، اندوه ، قدرت شكست ناپذير و سستي نا شناس ، بردباري در قبال از دست دادن همه چيز ، درد ، بيماري و مرگ به سراغ وي مي آيد . به نظر ميرسد كه نيايش انسانها را چنان رشد مي دهد كه جامه اي كه وراثت و محيط به قامتشان دوخته است بريشان كوتاه مي گردد .

آثار درماني نيايش در تمام ادوار دقت مردم را به خود جلب كرده است . سازمان طبي لورد ( محلي است كه زوار مسيحي براي توسل و زيارت به آنجا مي روند و از حضرت مريم حاجات خود را مي خواهند ) خدمت بزرگي به علم كرده كه واقعيت اين گونه شفاها را به اثبات مي رساند . نيايش گاهي تاثيرات شگفت آوري دارد . بيماراني بوده اند كه تقريبا به طور آني شفا يافته اند . چگونگي اين گونه شفا يافتن ها تقريباً همواره يكسان بوده : يك درد بسيار شديد و بعد احساس شفا يافتن . و در چند دقيقه و حداكثر تا چند ساعت آثار بيماري محو مي شود و جراحات و صدمات جسمي و آنوتوميك آن نيز التيام مي يابد . براي اين كه اين پديده ها بروز كند نيازي نيست كه حتماً خود بيمار نيايش كند . نيايشي كه به خاطر ديگري اجام شود همواره اثربخش تر است . اين است آن دسته از آثار نيايش كه من نسبت بدان ها يك نوع شناخت مسلم و قطعي دارم . آنچه تاكنون به طور مطمئني مي دانيم اين است كه نيايش ثمرات مخصوص و لمس شدني بسيار به بار مي آورد . نيايش ، هر چقدر هم به نظر عجيب بنمايد ، ما ناچاريم آن را همچون واقعتي بنگريم كه هر چه بخواهد مي يابد و هر دري را كه بكوبد در برابرش گشوده مي شود .

روي هم رفته احساس عرفاني نسبت به ديگر فعاليت هاي روحي و اهميت فوق العاده را داراست . ما نبايد نيايش را بهانه اي براي تن دادن به ضعف هاي اخلاقي ، فقر و زبوني ها و سستي هاي خود قرار دهيم .

نيچه مي نويسد : " دعا كردن شرم آور است " . در صورتي كه دعا كردن همچون آشاميدن و دم زدن هيچگاه شرم آور نيست . شك نيست كه توفيق در زندگي به رشد كامل هر يك از فعاليت هاي فيزيولوژي ، عقل ، رواني و معنوي ما بستگي دارد . روح نيمش عقل است ، ونيم ديگرش احساس .

ما بايد هم زيبايي دانش را دوست بداريم و هم زيبايي خدا را و ما بايد به پاسكال با همان ايمان گوش فرا دهيم كه به دكارت .

 

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت توسط قمارباز |

غالبا اعتراضات  و تحصنات دانشجويي در شهرهاي بزرگ روي ميدهد‌. اما اين بار شهر كوچكي در دل كوير يك تجمع دانشجويي پر هياهو ، كه اين بار دلايلي متفاوت از موارد مشابه داشت را شهادت داد. دوشنبه روز متفاوتي بود براي اين شهر خلوت و ساكت ، آشتيان‌!

آشتيان شهري ست كوچك و كم جمعيت ، در عين حال مذهبي‌، كه در ۶۰ كيلومتري شهر اراك واقع شده است‌. وجود حوزه علمیه و یک امام جمعه پر‌نفوذ در این شهر موجب شده که قوانین خشک و افراطی مذهبی در این شهر اعمال شود‌‌ که الزامی بودن پوشش چادر یکی از این موارد است. با ایجاد دانشگاه آزاد اسلامی در این نقطه از ایران تعداد نسبتا زیادی دانشجوی غیر بومی که اکثرا از استان تهران هستند در این نقطه به تحصیل می پردازند‌.

با این مقدمه به شرح ماجرایی که مورد بحث ماست می‌پردازیم‌:

روز دو‌شنبه ۵ تیر ۱۳۸۵ یکی از دانشجویان دختر دانشگاه آزاد اسلامی آشتیان (اسم محفوظ) به جرم بدحجابی (نداشتن چادر) توسط یک گروهبان و سرباز دستگیر و به پاسگاه نیروی انتظامی آشتیان منتقل می‌گردد‌. گروهبان و سرباز با اعمال تهدید و خشونت اقدام به تجاوز و هتک‌حرمت دختر دانشجو نموده و سپس وی را در همان روز از باز داشت آزاد می‌کنند‌. وی پس از آزادی والدین و چند تن از دوستان خود را از موضوع با‌خبر می‌کند‌. خبر به سرعت دهان به دهان بین دانشجویان منتشر می‌شود‌.

پس از پخش خبر گروهی از دانشجویان تصمیم می گیرند که در ساعت ۱۸:۰۰ همان روز با تجمع در مقابل پاسگاه نیروی انتظامی و فرمانداری شهر (که روبه روی هم قرار دارند) به اعتراض و تحصن بپردازند‌. این تعداد کم معترضین و متحصنین افزایش می یابد ، بطوری که رفته رفته این تعداد به بالغ بر هزار نفر اعم از پسر و دختر می‌رسد‌. گروهی از افراد محلی نیز که از واقعیت ماجرا آگاه شده بودند به جمع معترضین می‌پیوندند‌.

کم کم اعتراضات جدی‌تر شده و معترضین خشمگین شروع سر دادن شعار علیه نیروی انتظامی می‌کنند. پس از دقایقی دانشجویان به قصد ورود و بر خورد با عوامل ماجرا به درب پاسگاه هجوم می‌آورند که ماموران پاسگاه به داخل می گریزند و با بستن درها مانع از ورود معترضین می‌شوند. دانشجویان با شکستن شیشه‌ها و هجوم چند باره به درب پاسگاه سعی می کنند به پاسگاه وارد شوند‌، ولی علیرغم تلاش زیاد موفق به ورود به پاسگاه نمی‌شوند‌. سپس به فرمانداری هجوم می‌برند و به شکستن شیشه ها و همچنین تلفن‌ها می‌پردازند که سربازان این محل نیز گریخته به داخل فرمانداری پناه می‌برند .

حدود ۱۵ دقیقه بعد پلیس گارد ویژه استان مرکزی از شهرستان اراک به قصد آرام کردن اوضاع وارد شهر می‌شود‌. قبل از دخالت نیروهای ویژه رئیس دانشکاه آزاد این شهر آقای عظیمی برای آرام کردن دانشجویان وارد عمل می‌شود که با برخورد تند آنان در میان در میان فحش و سنگ‌پراکنی‌های معترضین از مهلکه میگریزد . بعد از او سردار سعی می‌کند با معترضین به صحبت بپردازد که او هم با مخالفت و اعتراض دانشجویان از صحبت منصرف می‌شود‌.

در این هنگام پلیس ضد شورش با باتوم به متفرق کردن دانشجویان می‌پردازد که در میان ۱۰ الی ۱۲ نفر را نیز دستگیر می‌شوند‌. البته این عده پس از یک از یک پذیرایی مفصل (با مشت و لگد و باتوم) آزاد می‌شوند. در این درگیری های یکی از ماموران با ضربه لوله آب باعث شکستگی دست یکی از معترضین می‌شود‌.

لباس شخص‌ها نیز با حضور در بین جمعییت از عکسبرداری فیلمبرداری افراد جلوگیری و وسایل این کار را (اعم از دوربین و موبایل) ضبط می‌نمودند‌. البته عوامل نیروی انتظامی از بالای پشت بام پاسگاه از معترضان فیلم تهیه می کردند . نکته جالب این که یکی از همین لباس شخصی‌ها که خود را خبرنگار روزنامه همشهری معرفی کرده بود توسط دانشجویان شناسایی می‌شود‌. دانشجویان وسایل او را رفته ، از بین می‌برند‌.

کم کم متعرضان به وسیله نیروهای ویژه باتوم دار تا حدودی متفرق می‌شوند‌. پس از مدتی که جو آرامتر  می‌شود فرمانده نیروی اتظامی درخواست میکند که معترضان با حضور در ورزشگاه شهر اعتراضات خود را مطرح کنند‌. این درخواست ابتدا با مخالفت دانشجویان رو به رو می شود و آنها پیشنهاد می‌کنند تا این سخنرانی در محل دانشگاه برگزار شود‌. آنها از این نکته هراس داشتند که پس از تجمع در ورزشگاه توسط نیروهای ویژه دستگیر شوند . ولی پس از مدتی به هر طریق به این ملاقات رضایت می‌دهند‌.

در این ملاقات فرماندار قول برخورد جدی با عوامل خطاکار و همچنین آزادی‌هایی را برای دانشجویان به آنها می‌دهد‌. آزادی‌هایی از قبیل منع اجبار چادر و برداشتن منع با هم بودن دختر و پسر در خیابان ها به شرط عدم لمس یکدیگر و همچنین نپوشیدن مانتو های بدن نما‌. (به قول فرماندار : " مانتو هایی که برجستگی‌های بدن را نشان میدهد")

در زمان سخنرانی فرماندار دختری از دانشجویان در اعتراض‌، به این نکته اشاره کرد که چندی پیش پس از دستگیری او با دوستش (پسر) روحانی ای او را تهدید کرده که اگر می‌خواهد این مسئله نادیده گرفته شود باید با او رابطه برقرار کند‌...

همچنین اکثر دانشجویان معتقد بودند که اکثر ماموران نیروی انتظامی پس از دستگیری دختران به آنها پیشنهاد رابطه و یا به قول خودشان دوستی می‌دهند و چه بسا بسیار اتفاقاتی نظیر این که پشت دیوار سکوت پنهان مانده است‌...

بهر حال این ماجرا رفته رفته با سخنرانی فرماندار و وعده های او و همچنین حضور والدین قربانی در دانشگاه که پس از تشکر از حمایت دانشجویان آنها دعوت به آرامش کردند فیصله یافت...

 

با استناد به روایت "ب.ا" دانشجوی ورودی ۸۲ آشتیان

با تشکر از محمد محمودی که ما در ارائه این گزارش یاری داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت توسط قمارباز |