
شب ، سکوت ، آینه ، من ، نفرت ، سکوت ، شب ، آینه ، نفرت ، من ، آينه......!
شب به سکوت ختم میشه ، نمی دونم چرا وقتی شب میشه احساس می کنم یه آدم دیگه میشم ، اون وقته که با آینه غریبی می کنم ، اون وقته که دوست دارم هزار تا آ ینه رو به روم بذارم و اونارو تک تک بشکنم تا شاید نفرتم از اونی که تو آینه می بینمش کم بشه ، آره آخه من از اونی که تو آینه ست متنفرم!
هر شب وقتی سکوت تو شب حاکم میشه من با خودم تنها می مونم ، اونوقته که سکوت با من حرف میزنه!
همه چیز رو در مورد اونی که تو آینه ست به هم می گه ، اون کارایی که کرده و نباید می کرد ، اون کارایی که باید می کرد و نباید می کرد ، اون کارایی که باید نکنه و می خواد بکنه ، اون کارایی که ....
اون عهدی رو که شکست ، اون عهدی رو که با اون کس مقدسش بسته بود ، اون کس که ساخته رویاهاش بود ، اون کس که از همه چیزایی که می خواست باشه نبود ساخته بود ، اون کس که که قشنگترین دروغش زندگیش بود ، اون کس که مقدس ترین اشتباهش بود ، ....!
اونوقته که من از اونی که تو آینه ست بیشتر متنفر می شم !
اونوقته که هزار آینهُ شکسته هم دیگه مرحمم نیست !
فقط من و سکوت هستیم که همدیگرو می فهمیم و شب واسطه بین ماست .
تنهایی سکوت رو برام میاره تا کمی سبک تر بشم شاد هم شکسته تر !
شب و سکوت و تنهایی و آینه ، من هم هستم !
دیگه از آینه فرار می کنم چون دیگه حتی شکستنم منو تسلی نمی ده !
به زیر آسمون پناه می برم ، رو به آسمون می خوابم و تا موقعی که بخوابم و فردا اونی که تو آینه ست دوباره من بشه این جمله رو تکرار می کنم :
از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد ...........!