
در ختا تازه داشتن رنگ عوض مي كردن و خميازه هاي اولشون رو مي كشيدند . نمي دونم شايد مادر تو حيات نشسته بود ، توي ايوون كنار ياس .
همون ياس گوشه حيات كه هنوز هر وقت ياد شب هاي بچگيم مي افتم بوي عطرش تمام سرم رو پر مي كنه . آروم نشسته بود و به رزهاي باغچه حيات كه چند تا گل اونارو تزيين كرده بود نگاه مي كرد . نمي دونم ، از كجا معلوم ، شايد داداشي و آبجي هم با اون دوچرخه آبي كوچولو داشتن تو حيات دور مي زدند . اونا مي چرخيدن و مي خنديدن ، مادر هم آروم به اونا نگاه مي كرد . پدر مثل همه روزها حتي روز تعطيل هم سرش رو به يه كاري گرم كرده بود . شايد داشت با بخاري ور مي رفت تا دو فصل سرما رو ، گرم گرم دور اون گرم صحبت باشند .
مادر كنار ياس آروم نشسته بود . اما ياس هم داشت كم كم داشت رنگ عوض مي كرد...
غريبه بارش رو بسته بود . يكي داشت براش خط اولش رو تو يه صفحه سفيد سفيد مي نوشت . غريبه ديگه راه پس نداشت . دنياي غريبه هم داشت رنگ عوض مي كرد. نوشته شدن هم مثل بقيه دنيا براي او نوشته شده بود . بايد مي رفت ، اگه يه جور ديگه نگاه كنيم داشت مي اومد ، داشت مي اومد تا ياس رو ببينه . بايد اون صفحه سفيد رو خط خطي مي كرد تا باز برگرده .
بايد مي اومد تا چرخ دنيا لنگ نمونه !؟ !؟ !؟ !؟ !؟...
باد داشت براي درختا لالايي مي خوند ، يه دفعه مادر رنگش پريد. همه اون آرامش به هم خورد ، همينطور كه قبل از اين هزار هزار ميليون بار ديگه به هم خورده بود و بهم مي خوره ...
آخه يه غريبه داشت مي اومد....