اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست .
او جانشین همه نداشتنهاست.
نفرین و آفرین ها بی ثمر است.
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه برسرم ببارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناهگاه ابدی ! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

عصر جمعه يه روز سرد و ابري پاييز بود. مثل تمام جمعه ها دلگير خسته كننده. كلافه شده بودم، هيچ كاري نبود كه خودمو بهش سرگرم كنم. همينطوري كه نشسته بودم ناخودآگاه پيچ راديو رو پيچوندم. " برنامه هفتگي بخش فارسي زبان( بي بي سي) " ؛ گوينده داشت قسمتهاي برنامه رو معرفي مي كرد؛ تو فكر بودم و به در و ديوار نگاه مي كردم. يهو يه اسم آشنا به گوشم خورد. گوشامو تيز كردم. خبر خيلي كوتاه بود.
" فريدون فروغي خواننده مطرح دهه پنجاه ، جمعه هفته گذشته در 51 سالگي در تهران درگذشت."
بعد هم يه گزارش كوتاه از مراسم يادبودش و چند قطعه چند ثانيه اي از آهنگ هاش.
اون موقع تازه فهميدم كه فريدون تا اون موقع زنده بوده !!!...
آره ، فريدون تا اون روز فراموش شده بود. براي همه حتي اونايي كه دوستش داشتن.
فريدون اونقدر مسكوت مونده بود كه حتي بيشتر اونايي كه شب و روزشون با صداي فريدون طي مي شد هم تا زمان مرگش(و يا حداقل تا كنسرت كيش) نمي دونستن كه فريدون زنده ست يا مرده؟! اونايي كه ميخواستن فريدون فراموش بشه كارشون رو خوب بلد بودن.
براي من كه سن و سال ام براي به ياد آوردنش قد نمي داد فقط يه صدا بود كه ازش يه بت ساخته بودم. آخه اون به اندازه تمام روزهاي زندگي من سكوت كرده بود و يا بهتر بگم ساكتش كرده بودن.
صداي گرفته و كلفت، در عين حال رسا و تكان دهنده. صدايي كه ترانه و آهنگ رو به خدمت ميگرفت نه اين كه تحت تاثر اونا باشه. صدايي كه تحت اختيار احساس بود نه فن ، هر چند فن را خوب ميشناخت. صدايي با ريتم غير يكنواخت و تكيه بر روي كلمات . اين فريدون بود .
صداي فريدون بوي اعتراض مي داد. شايدم به اين گناه بيست سال تمام ساكت بود...
من!؟
شايد اين مهمترين پرسش در مورد شناخته...
خيلي ها تلاش كردن اين من (Lemoi) رو بشناسند. ولي اين پرسش هنوزم بزرگترين پرسش در مورد شناخته كه اگه كسي پاسخي براش پيدا كنه خيلي از پرسش هاي ديگه رو ميشه جواب داد.
من هر روز از خودم مي پرسم كه من كيم؟ چرا هستم؟ خدا را نسبت به اين من چگونه تعريف كنم؟ جهان همينجوريه كه من مي شناسمش يا اين واقعيتم يه بخشي از يه دروغ بزرگ ساخته اين منه؟ اصلاً خدا چرا منو آفريد تا هم منو به دردسر بندازه، هم خودشو؟ من از كجا اومدم؟ به كجا ميرم؟ تموم اين رفت و آمدها براي چيه؟ و...
تو اين مطلب مي خوام يه نگاه كوتاه به پديده اليناسيون بندازم. شايد با استفاده از اون بشه فهميد كه چرا انسان كه قرار بود يه روز به ورائ انسان برسه كم كم تبديل ميشه به يه موجود غريزي كه نه خودشو مي شناسه ، نه خدا رو ، نه جهاني كه توش زندگي ميكنه و نه...
***
اليناسيون به معني حلول يك وجود بيگانه در انسان بصورتي كه انسان در اين حالت بيگانه اي را به جاي خود احساس مي كند و در نتيجه خود را گم مي كند. در گذشته بصورت جنون يعني جانشين شدن جن در انسان (خود يا من شخص) شناخته مي شده است.
الياسيون هگل :
ايده مطلق (خدا) در برابر طبيعت بيا خود بيگانه مي شود ، سپس با يك حركت تكاملي ديالاكتيك وارد تاريخ مي شود و در سرگذشت تكاملي انسان اندك اندك به خود آگاهي مي رسد . يعني ايده مطلق بوسيله انسان عقلي از خود بيگانگي، رها مي شود و خود را كشف مي كند. به تعبير او اين خدا است كه به انسان نياز دار د.
اليناسيون فوير باخ :
مذهب را دليل اليناسيون انسان مي شمارد. او مي گويد انسان داراي ارزشهاي برتر است. انسان مذهبي مجموع اين ارزشها را از خود بيرون مي افكند و آن را خارج از خويش شخصييت مي بخشد (خدا) و آنگاه در برابر او به زانو در مي آيد. او در كتاب "حقيقت مسحيت" به كمك تثليث كاتوليكي (حلول خدا در انسان وسپس عروج او به آسمان) اين ايده را تفسير كرده است.
اليناسيون سوسياليست هاي اخلاقي :
اليناسيون در برابر پول را در قرن نوزدهم كه اوج بورژوازي بود مطرح كردند و اعتقاد داشتن كه در اين زمان انسان ارزش وجودي خود را در پول نهاده است و بطوري كه (موجودي خود) را (وجود خود) ميابد.
اليناسيون انسان در برابر ماشين :
انسان موجويست آگاه كه براي رسيدن به هدف ابزار استخدام مي كند و نسبت به نتيجه عمل آگاهي دارد. در حالي كه ماشينيسم دستگاه عظيمي را در برابر انسان كارگر عرضه مي كند كه وي جزئي از آن است و در حيطه كار اين ماشين يك عمل را (فقط براي گرفتن مزد) تكرار مي كند بي آنكه ثمره كار خويش را احساس كند و يا با آن رابطه اي داشته باشد و يا مالك آن باشد.
اليناسيون انسان به وسيله كار :
وقتي انسان مشغول كاريست خود را احساس نمي كند و فقط هدف را احساس مي كند. (نظريه هايدگر كه بيشترين تاثير را بر روي سارتر گذاشت)
اليناسيون انسلن در كلام :
انسان وقتي كه حرف مي زند نسبت به كلماتي كه مي گويد آگاهي ندارد. فقط مي گوييد بي آنكه بينديشد. (مطرح شده توسط سارتر در كتاب "ادبيات چيست")
***
به غير از اينها اليناسيون هايي هم هستند كه از حالت مكتب خارج اند:
اليناسيون صوفيانه: از قبيل تجسم، تشبيه، حلول، وحدت وجود و ...
اليناسيون به وسيله عشق : پيوند عاشقانه گاه به صورتي تجلي مي كند كه در آن عاشق براستي محو مي شود. بصورتي كه تمام تمايلات وجودي اش در او نفي مي شود و همه ((او)) مي گردد.
اليناسيون به وسيله زهد : زيرا كسي كه تمام تمايلات غريزي كه در وجودش قرار دارد را بكشد، ديگر يك نه انسان است.
اليناسيون جوهري : انسان داراي يك ذات خدايي و يك جوهر استثنايي است اما طبيعت مادي او را در مسير خودش مي كشد و از آن خود "ذاتي اش" دور مي كند ودر نتيجه با اصل خود بيگانه مي شود.
اليناسيون فكري : بيبشتر مخصوص روشنفكران "طبقه انتكتوئل"است. به اين صورت كه بقدري ذهنياتش در او تبلور مي يابد كه به جاي ديدن واقعيت، ذهنيت خود را به صورت واقعييت عيني تجسم مي بخشد و از وجود خود الينه مي شود.
***
اما اكثر مردم عصر ما رو علاوه بر اينكه مي شه تو يك يا چند تا از اين گروه ها قرار داد؛ آدم هايي هستند كه تو هيچ گروهي قرار ندارند! اصلاً وقت ندارند كه به "من خودشون" فكر كنن كه الينه بشن يا نشن. به قول يكي از فلاسفه " انسان امروز ديگر منتظر هيچ چيز نيست به جز رسيدن اتوبوس"...
... به نام مذهب و به بهانه دعا و شفاعت و توسل ندبه ، اين مردم را به سگ بودن دعوت مي كنند و "پيروان علي و حسين و زينب" را ، به صورت " سگان علي و حسين و زينب " در مي آورند و حتي جمع را بنام دعا ندبه كردن و ندبه خواندن ، روي زمين به چهار دست وپا مي خوابانند در پاي امام غايب كه حضرتش را ، به بازي ، در مجلس احضار مي كنند و برروي منبر مي نشانند ، به عو عو كردن وا مي دارند و شعار تشعشان را "ما سگ توايم عوعوعو" انتخاب مي كنند و انگار ـ العياذ بالله ـ اهل بيت پيغمبر ارمني ان كه سگ دوست داشته باشند و سگ در خانه راه دهند و نگه دارند و بنوازند و لقمه دهند! آن هم انساني را كه به شكل سگ است!
و به جاي معرفت و كمال و عمل و جهاد و حركت و ايثار و خدمت ، براي نجات خود دم مي جنبانند و موس موس مي كنند و تملق مي گويند و مي بينيم كه چگونه اين مذهبي را كه انسان مادي خاكي را مقام خلافت خدايي مي بخشد و او را امانتدار خاص خدا مي نامد و مسجود فرشتگان مي سازد و به او فرمان مي دهد كه خلق و خوي خدا را بگير ! در دست اينان ، مذهبي مي شود كه انسان را خلق و خوي سگ مي دهد و كلب آستان مي خواند و وقتي كسي سگ شود ، سگ است و همه جا سگ است . سگ امام كه هيچ ، سگ خدا . مگر سگ هاي كوچه ها و زباله دانها و خانه هاي ارباب ، سگ هاي خدا نيستند ؟
از اين همه ذلت و ذلت و ضعف و ضعف و تسليم و تسليم و خلق خوي دم جنباني در برابر قدرت و براي لقمه اي نان و پاره اي استخوان و وحشي گري در برابر ضعيف و پارس كردن به فرمان ارباب ، به ستوه آمده ام.
تحمل پذير نيست ملتي متمدن كه از برجسته ترين ملتهاي تارخ بوده و ملتي كه در اسلام بزرگترين فخر را كسب كرده و ملتي كه در جهان مارك علي را بر پيشاني دارد ، ذلت و زبوني سگ را پيدا كند ، پاچه ضعفا بگيرد و بر غريبه ها پارس كند و در كنار ارباب دم بجنباند و در اسلام ، سگ نجس است ، ولو سگ خاندان پيغمبر ، كه از سگ بيزارند و سگ بازي را صفت يزيد مي شمارند !...
دكتر علي شريعتي ـ نامه به پدر ـ نيمه دوم سال 1351

يه محرم ديگه هم اومد و باز مثل هر سال كه اومده بود ميره . اما ما از محرم بايد چي ياد بگيريم ؟!
***
دسته هاي سينه زني ، بوي تند اسپند ، خون سرخ غرباني بر روي آسفالت يخ زده ، سيني هاي شربت سرد و شير داغ ، زنجيرها و پرچم هاي رقصان ، عزاداران گريان ، يه خلق مشكي پوش ، ديگ هاي غذاي نذري ، صداي نوحه و سينه و زنجير ، هزار خيابان و هزار و يك هيات و ...
راستي همه اينها براي چيه ؟
اين چه سئواليه ، محرم رسيده ، محرم هم كه همه مي دونن ، روز واقعه ست .
آب را بر امام بستن ، عباس با دست بريده شهيد شد ، امام رو با هفتاد و دو تا از ياارنش به شهادت رسندون ، خيمه ها رو آتيش زدن ، رقيه و زينب واهل بيت امام رو زدند و به اسارت بردن و...
ما هر سال تو يه دهه (شايدم تو يه چهله) همه اينارو مي شنويم و مي گيم و مي گرييم .
علم كشي و قمه زني و موسيقي محرم هم كه اگه بخواي از محسناتش بگي يه روز وقت طلب ميكنه!!!
الان كه ديكه هئيات ها يه اركست دارن متشكل از ساز هاي برقي وغير برقي كه جون ميده براي ايجاد هيجان بين سينه زنان ! ... بگذريم .
پس از چند روز سينه زني ، بعد از خوردن قيمه ظهر عاشورا هيچ چيز مثل يه خواب سير كيف نمي ده !!!
مخصوصاً اگه يه دوغ چربم بغلش خورده باشي ! ...
آره ، روز واقعه براي ما درست ظهر عاشورا تموم ميشه !
اگه خيلي پايبند باشيم تا چند روز بعدش هم دسته هاي عزاداري برقراره . بعد هر كسي ميره سر زندگيش . درست هينطوري كه قبلاً زندگي مي كرد ...
اما تا حالا كدومتون از خودتون پرسيديد كه چرا و به چه علت اون روز اون اتفاق افتاد ؟
حسين براي ما درست روز اول محرم شروع ميشه و درست روز ظهرعاشورا پس از شهادت تموم ميشه .
قبل و بعد از اون ما حسين و زينب و عباس و ... تو تاريخ گم مي كنيم !
شرط مي بندم 99 درصد مردم حتي اسم 5 نفر از 72 نفري كه تو روز عاشورا يار حسين بودن رو هم نمي دونن . اصلاٌ كسي نمي پرسه چرا حسين اومد ؟ چرا جنگيد ؟ اصلا چي مي گفت ؟ چي ميخواست ؟ چرا خودشو و تموم خانواده شو فدا كرد ؟ و ...
هر بارم هر كي پرسيده فقط يه جمله شنيده " امام به خاطر دين خدا قيام كرد . " آخه اين دين خدا از ديد امام چي بوده . يزيدم كه مسلمون بود . يعني يكي پيدا نمي شه كه اين دين خدا رو براي ما تفسير كنه .
تصويري كه از واقعه عاشورا تو ذهن ما ترسيم كردن فقط شده مظلومييت و معصومييت و آورگي و بي گناهي حسين و اهل بيتش و يه عده آدم خوب ديگه ...
آدمي كه مقسم بهشته و ما فقط با گريه و زاري بايد شفاعت اون و بقيه معصومين رو براي وارد شدن به بهشت بگيريم . مثل شب قدر يا ايام ديگه كه با يه شب ناله و گريه يه سالمون تزمينه !
بعد ميريم تا سال ديگه و گريه ديگه و توبه ديگه ...
آيا تو اين دنيا كه هر روز هزارن هزار نفر بي گناه كشته مي شن فقط كشته شدن يه عده آدم بي گناه تو يه روز خاص اين همه مراسم طلب مي كنه و يا نه ما اشتباه متوجه شديم ، عاشورا به خاطر چيزهايي غير از اين هايي كه هر سال مي شنويم ، عاشورا ست ؟! ؟! ؟! ؟! ؟!
و ديگه اينكه يعني واقعاٌ همه چيز عاشورا نقطهء آخره يا نه درست عاشورا سطر اول اين واقعه بزرگه ؟!
و هزار تا سئوال ديگه مثل اين ...
شايد ايام محرم بهترين فرصت باشه كه ما از خودمون بپرسيم از زندگي چي مي خواهيم و يا شايدم از مرگ …
