من فكر مي كنم پس هستم . رنه دكارت
من احساس ميكنم پس هستم . آندره ژيد من عصيان ميكنم پس هستم . آلبرت كامو

اما من, در اين نيمه شب, بشدت با اين انديشه دست به گريبانم كه: "من كدامم "؟
آيا آنكه همه, ميشناسند؟ يا آنكه خود را در پناه اين "نمود" نهان كرده است؟
نميدانم چرا آرزومندم از وحشت اين ترديد, در پناه اين معني آرامش را احساس كنم كه: "من هيچ كدام نيستم".
من آنم كه اين هر دو را در يافته و از هم باز شناخته است. اما اگر دريافتن و باز شناختن چيزي دليل "نه من" بود آن باشد, اين من نيز من نيست. و چه وحشت آور است كه احساس ميكنم هر چه بدنبال خويش ميروم آنرا نمي يابم, هر چه را كه خود ميبينم خود نيستم, بيگانه ايست كه به فريب خود را من مينمايد...
اما اگر انديشه اين راه را بتواند تا سرانجام دنبال كند, دردناك نخواهد بود كه هيچ گاه به "من" دست نيابم؟
اگر بپرسيد: پس آنكه همين انديشه ها را مي سازد كيست؟ مگر نه اين, خود "من" است؟ ميپرسم: پس اگر اين من باشد، پس "آنكه انديشه آنكه همين رامي سازد كيست" را ساخته است كيست؟
از هنگامي كه در يافته ام بجاي اين كه بگوييم: "من اينم" مي توانم گفت: "من اين است", از يافتن خود يكسره نا اميد شده ام، چه اگر خود را يافتم كه: "فلانم" مي توانم آن را با اين جمله بيان كنم كه: "من فلان است". پس متكلم در اين ميان كيست؟ من اكنون نسبت به آنكه گفت: "هر كه خود را شناخت خدا را شناخت" بدبين شده ام كه نكند مي خواسته بگوييد, "خدا شناس كسي هست كه به يك توهم دل بسته است".
علم حضوري: اين يك دروغ مصلحتي است تا انديشه را از ورود به اندرون پر از "من" آدمي باز دارد.
من احساس مي كنم همواره آنكه مي انديشد با آنچه انديشه ميشود جداست و نيز آنكه حس ميكند با آنكه مينديشد. و از همين روست كه در ميان اين همه "من", از يافتن "من" واقعي در خويش نوميد ميشوم و گاه از بودنش, و در اين حالت است كه دوست مي دارم همه اين من هايي را كه خود مي يابم به يك حقيقت مرموز "جز من" نسبت دهم و اينها را جلوه هاي او بدانم. اما ميترسم سخنم با آنچه عارفان و فيلسوفان و صاحبان مذاهب ميگويند نزديك شود. پس چه بهتر در اين حيرت بمانم و از جستجوي خويش باز گردم.
من ميتوانم زندگي كنم در حالي كه هيچگاه ندانم "كدامم"؟
واي اگر هم اكنون سخن بركلي را كه: جهان ساختهء اين "من" است را قابل پذيرش احساس كنم, آنگاه هستي و من چه مسخره هاي ناپيدار و گيجي خواهيم بود؟!
من در چنين حالتي , بيشتر از اين رنج ميبرم كه احساس خواهم كرد انس غريزي را در اين به چند دوست بسته ام, همچون خود من و نيز اين آسمان و اين زمين و اين فضاهاي خالي پرسكوت و وسيع, سايه لغزنده يك فريب بيش نيست.
اي خداي بزرگ؟ تو چه باشي چه نباشي, من اكنون سخت به تو نيازمندم. تنها به اين نيازمندم كه تو باشي.
اي انسانها ! آن روز كه يقين كرديم در اين جهان خدايي نيست, انساني ترين وظيفه اي كه در خود احساس كه در خود حس ميكنيم اين خواهد بود كه, نوميدانه اما به سرعت دست به كار ساختن يك "انسان جاويد" شويم تا پس از ما نشاط صبح و عفت سپيده دم, اندوه ملايم غروب و اسراري را كه در دل شبها چشم انتظار "كسي" هستند تا آنها را درك كند و اين هستي تشنه را كه همواره در جستجوي دست انديشه ايست كه او را بنوازد در يابد.
اكنون در چهره هستي و در چشمان اين آسمان معصوم, بيم حسرت آميزي را مي خوانم كه روزي اگر انسان را از دست بدهند چه خواهند كرد؟
دكتر علي شريعتي – مجله فرهنگ خراسان 1337
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم اين کار را نکن !
نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده...
وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم !
حالا او رفته، و من :
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم ...
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !
حالا او رفته، و من :
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم.
نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود...
فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...
اما حالا تنها کاری که میکنم :
گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم !
نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ...
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت ...
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...
شل سيلور استاين
در تو ميبالم (حميد)
ای بیگانه در مستانه من ، در تو می بالم
سال من همه پاییز است و با تو هراسی نیست
به شورش زمستانه ، من در تو می بالم
آری در لحظه من نام تو فراگیر است و ریشه امید تو به ریشه هایم زنجیر است
ای غوغای سپید که حضورت موج آبی دریاست در تو مبالم
و ستاره به ستاره ملکه آشنایی تو را می کاوم
که من در این عهد همراهی عشق ، هیچ از فرصت یاد تو نمی کاهد
و از فاصله پرواز پرستو چه روشن چه با امید به چه با فردا به نام آشیانه تو می کاهم
چه می شد اگر رود در حسرت تو خالی ، جاری می رفت
و خواب از من می ربود و یا که باران بی گریه من زمین تو را می شست
و با نسیم قصه تو را نمی گفت
چنین است گه از هزاران در تو می بالم و نیز از دلتنگی ها به نفس پاک تو می بالم
آری ای شاهزاده من به تو می بالم که در تو مبالم

گاهی (گلناز)
تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا میشوی گاهی
حضور گاه بی گاهت بازی خورشید با ابر است
که پیدا می شوی گاهی و پنهان میشوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما میشوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت
به قصد عاشق آزاری معما میشوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانندحوا زود غوغا میشوی گاهی
خریدار (گلناز)
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
از جان و دل یارم شو تا عاشق نازت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول بدست آوردمت ، آنگه گرفتارت شدم
مرگ (سلامه)
نهراسد از مرگ
که با رفت روزی
تا آید ، کس دیگر
تا بجنگد با پیکرش
که پیروز شود یا مغلوب
آری این سرنوشت است