تبليغاتX
قمارباز

افق در بي نهايت بود

در بي نهايت تکيه هاي ابر

و تا بي کران خاکهاي همشکل

تکيه هاي ابر گره زده بود، درياي آسمان و زمين تشنه

و توهم گودالهاي آب

در همين نزديکي دور از دست ،

و زمين که در هر قدم به تکرار مي رسيد

و گاه تو در توي خاکي تپه اي ،

که به کوه بودن خود مي انديشيد

در ميان آن زمين پست

و چه رازهاي فرياد شده در سينه داشت

من ، فرياد کشيدم

تنهاييم را ، سکوتم را ، همه وجودم را

صبور شنيد و سکوت کرد

ـ سبک شدن من ـ

آسمان به زمين نزديک بود

لکه هاي ابر به زمين خشک

نزديکتر ،

و محبت خورشيد که تشنه تر مي کرد

لبهاي ترک خورده آبراه را

و بذرهاي آرزومند

که انتظار مي کشيدن ،

جوانه زدن را

و کوير که مثل هميشه

فرياد مي کشيد باران را

با همه سکوتش

سکوت کردم

او نمي دانست

بودن باران ، نبود اوست

و بودن او يعني نبود باران

باد نجوا کرد در گوشم آرام آرام

تشابه من و کوير را !! !! !!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت توسط قمارباز |