افق در بي نهايت بود
در بي نهايت تکيه هاي ابر
و تا بي کران خاکهاي همشکل
تکيه هاي ابر گره زده بود، درياي آسمان و زمين تشنه
و توهم گودالهاي آب
در همين نزديکي دور از دست ،
و زمين که در هر قدم به تکرار مي رسيد
و گاه تو در توي خاکي تپه اي ،
که به کوه بودن خود مي انديشيد
در ميان آن زمين پست
و چه رازهاي فرياد شده در سينه داشت
من ، فرياد کشيدم
تنهاييم را ، سکوتم را ، همه وجودم را
صبور شنيد و سکوت کرد
ـ سبک شدن من ـ
آسمان به زمين نزديک بود
لکه هاي ابر به زمين خشک
نزديکتر ،
و محبت خورشيد که تشنه تر مي کرد
لبهاي ترک خورده آبراه را
و بذرهاي آرزومند
که انتظار مي کشيدن ،
جوانه زدن را
و کوير که مثل هميشه
فرياد مي کشيد باران را
با همه سکوتش
سکوت کردم
او نمي دانست
بودن باران ، نبود اوست
و بودن او يعني نبود باران
باد نجوا کرد در گوشم آرام آرام
تشابه من و کوير را !! !! !!