زن دسیسه می چیند و خیال می بافد،
او مادر وهم است،
مادر خدایان،
چشمی نهان بین دارد،
پر و بالی که توان پرواز به بی کران تخیل می بخشدش.
خدایان همچون مردانند:
بر سینه زنی
زاده میشوند و می میرند.
ژول میشله
و باز زندگی زندگی زندگی ... و مرگ!
گشودم. گره پشت گره.
کشیدم، بلند شد و بلندتر. بلندتر از دست های گشوده من.
به آن خیره شدم، سردرگم.
خون به مغزم دوید. رشته نخ تار شد. مچاله اش کردم. کشیدمش....
پاره شد! انداختمش و خیره به سقف آرام چشمانم را بستم.
زندگیم به بن بست رسیده است؛ از هستی نفرت دارم. هستی، بدون طعم ونمک ومعناست.. من کجا هستم؟ من کی هستم ؟ چگونه به اینجا آمده ام؟ این چیزی که اسمش دنیاست چیست؟ ... دنیا چه معنی میدهد؟ ... من چگونه به این جهان آمده ام؟ چرا نظرم را در این مورد نپرسیدند؟
سورن کیرکگور
دقیقا هیچ احساسی.
الان من ۷۰ کیاو پوست و گوشت و استخوانم که طاق باز در تاریکی چشم میگردانم بی آنکه ببینم...
در تاریکی محض برهوت زمین میدرخشید. گویی به من خیره شده بود و به سویم می آمد. هر دو خیره.
مدتها بود که انتظارش را میکشیدم. گویی یکی از ستارهها بود که در تلاقی آسمان و زمین شب کویر افتاده بود. نشانه ای بود از ولی نعمت خود برای من! تنها من!
به من نزدیک میشد. به او نزدیک میشدم.
عرق سرد بر پیشانیم و اشک و بهت در چشمانم. یک احساس تجربه نشده. یک حس بکر!
حال بهتر میدیدمش!
و حالا واضح تر!
به یقین سراب نبود!
نزدیکتر! نزدیکتر!
...
از درخشش کاسته شد! نورش به زردی گرایید!
اکنون در برابرم! تیرک چراغ برق!!!
به جاده آسفالت رسیده بودیم!!!
ـ هیچگاه نتوانستم در خود نمایی های خرده کتاب خوانها و خرده روشنفکرها جمله ای از کسی یا ایدولوژی ای از ایسمی را نشخوار کنم تا خود را همتراز یا یک سر وگردن بالاتر از بقیه نشان دهم. شاید گاهی سعی کرده ام. اعتراف میکنم. بله گاهی سعی کرده ام که چنین کنم. ولی هر بار کلمات چنان به سرعت از نظم ترتیب خود میگریزند که در پایان هیچ چیز از جمله آن به اصطلاح بزرگ باقی نمی ماند جز یک کل. یک مفهوم. آنهم خرده شده و ساییده شدهی درک من. برای ذهن فوق العاده کلی بین من هجاها حقیرتر از آنند که ماندگار شوند. احساس میکنم که در پایان هر کتاب، در پایان هر روز و هر سال و هرتجربه... چیزی به من افزوده میشود. چیزی که من برای بیان آن تنها یک کلمه به ذهنم میرسد. شعور. یک نوع شعور رنج آور. رنج آور و لذت بخش.
ـ من زیاد فکر میکنم. گاهی آنقدر در تخیلات و تملات خود غرق میشوم که به محض این که از آنها بیرون میآیم نمی دانم که حتی به چه موضوعی فکر میکردم.
ـ من به سختی به خواب میروم و به سختی از خواب بیدارمی شوم. خیلی دیر میترسم، خیلی دیر هیجان زده میشوم. اصولا به نوعی کندی حواس و احساسات دچارم.
ـ سعی میکنم کمتر قضاوت کنم و به اینکه قضاوت بشوم کمتر اهمیت می دهم.
ـ هر چند در کار ها همیشه به افرط و تفریط دچارم، همیشه دوست داشتم که تعادل دنیا!!! را برقرار کنم !!!
ـ الان که یک لحظه به خطوط بالا نگاه می کنم میبینم وقتی شروع به نوشتن کردم قرار نبود چنین بنویسم. ولی خوب وقتی از بی خوابی شروع به نوشتن میکنی دیگر کنترل نوشتهها بی معناست. نوشته ها روی کاغذ مسیر خود را میروند و تو باید فقط آنها دنبال کنی...
ـ شش ساعت پیچ و تاب خوردن در تختخواب با چشمان نیمه باز،
و ناگهان حس کردن هجوم نور خوزشید به حجم اتاق و شنیدن سر و صدای مضطرب گنجشک ها در آغاز روزی دیگر.
این یعنی بی خوابی!
هیچ چیز مثل کرانه های آسمان من را به نفی خویش ترغیب نمیکند ...

آدمی در اینجا بیگانه است . در واقع بیگانه ای کوچک و ناچیز."کافکا"
گفتم بگو ، سكوت !
گفتم بگوييم ؟
سكوت !
گفتم بمان، نشنيد، رفت !
من و يك ياد ،
بعد از اين
هر چه با دا باد ...
سنگ بر سینه و صورت ، نفس ها به شماره افتاده، بر دشت هستی می غلتانم سنگ زندگی.
سیزیف وار؟
بی لذت عصیان، بی تسلای عشق به زندگی، بی سر خوشی فتح قله و پیروزی بر سرنوشت.
با چشمانی بسته، بی لذت تماشای مناظر راه،
کورمال کورمال به پیش! می برم سنگی که همه دارایی من است!
تکیه گاه خستگی من است!
که هستی من است!
سنگی که سنگ گور من است !